سروش و سياست عرفان‌زده

مهدي تكفلي

 


اگر دکتر سروش مي تواند در طرح نظريه "قبض و بسط تئوريک شريعت" خويش از مولوي ياري بگيرد، اگر مي تواند "صراطهاي مستقيم" خود را به مدد روا داري موج زننده در اشعار مثنوي بر دل خواننده بنشاند، اگر آن هنگام که مي خواهد از "ذاتي و عرضي در اديان" سخن بگويد مي تواند نخست به مثنوي بپردازد و عرضيات آن را آشکار کند، تاسپس اديان و قرآن را مورد مداقه قرار دهد ، اما چون به عرصه سياست مي رسد ديگر مولوي و گفته هايش با او همراهي نمي کنند. مولوي را با دنياي پست و زبون چه کار که بخواهد به سياست و مديريتش بيانديشد. سروش نمي خواهد تنها يک نوانديش ديني نام گيرد بلکه مي خواهد فراتر از آن، روشنفکري مردي باشد. از همين روست که نه تنها به دين که به اخلاق و سياست نيز مي پردازد. اما سروش با مولوي همنشين است که انديشه هايش با مباني اينجايي و اکنوني سکولاريسم سرقرابت ندارد. سروش در ميان اصناف دينداري _ معيشت انديش، معرفت انديش و تجربت انديش _  که بر مي شمرد از دينداري تجربت انديش دفاع مي کند و طالب تجربه ديني اصيل مي شود و از بسط "تجربه نبوي" سخن مي گويد که "امروز دوران ماموريت نبوي پايان يافته است، اما مجال براي بسط تجربه نبوي باز است، اقتدا به آن بزرگوار ايجاب مي کند تجارب باطني و اجتماعي و سياسي وي را ادامه دهيم و با حفظ روح وحي، ديالوگ گسترده اي با عالم درون و عالم بيرون سامان دهيم." اين انديشه ها و تفسيرهاي سروش و دفاع از تجربه هاي ديني تا حدودي با عرفان گره خورده است و همين است که برخي جامعه شناسان و متفکران را نگران ساخته و به انتقاد از سروش کشانده است. «کشاندن پاي اين نوع تجربه هاي ديني به ويژه زماني که با عرفان آميخته شده باشد، به حوزه سياست و سيطره عمومي امري خطرناک است . نبايد فراموش کرد که تجربه هاي عرفاني طالب تغيير کل وجود بشري اند و از اين حيث با جنبش هاي تماميت خواه که آنان نيز طالب تغيير کل وجود بشري اند، شباهت هايي دارند.

اکنون در ميان روشنفکران ديني باب شده است که عرفان را در برابر فقه بنهند و اولي را ارج بگذارند و دومي را فربه شده متصور شوند، اما خطر اينجاست که سياست عرفان زده و زيبايي شناسي زده مي تواند عواقب وخيمي به بار آورد، عواقبي که تاکنون روشنفکران ديني به سبب اشتغال به نقد از فقه آن را مغفول باقي گذاشته اند و اين همان چيزي است که نام برديم: تغيير کل وجود بشري.»(گفتگو با دکتر يوسف اباذري، آفتاب، 19)

اين نقد قرابتي با انديشه هاي کارل پوپر دارد. پوپري که در برخي انديشه هاي ليبرالي سروش حضور خود را نشان مي دهد. پوپر بر اين اعتقاد است که "به دلايل بسياري نمي توان کل و يا تقريبا کل روابط اجتماعي را تنظيم کرد، دست کم به اين دليل که با اعمال هر نظم تازه بر روابط اجتماعي، مجموعه اي روابط اجتماعي جديد ايجاد مي شود که باز هم بايد منظم شوند." (ليبرايسم و محافظه کاري، دکتر بشيريه) او از ميان دو راه حل مهندسي اجتماعي يوتوپيايي يا کل گرا و مهندسي اجتماعي تدريجي دومي را ممکن مي داند زيرا که معتقدان به يوتوپيا "آنچه را اساسا تدريجي است بي محابا و ناشيانه به کار مي برند." مهندسي اجتماعي بدون امکان انتقاد از اهداف و روش هاي آن بي اثر است. اما در مهندسي اجتماعي کل گرا ، چون بلافاصله اقداماتي گسترده و فراگير صورت مي گيرد، نمي توان به آساني تعيين کرد که کدام يک از اين اقدامات در حصول نتايج موثر بوده است، بنابراين چنين روشي تحصيل شناخت تجربي را درباره زندگي اجتماعي نا ممکن مي سازد. اما فقط اين نيست که پوپر را به انتقاد از اينگونه مهندسي اجتماعي مي کشاند " معمولا کوشش براي بازسازي کل جامعه با مخالفت هاي گسترده روبرو مي شود، زيرا با منافع مستقر گروه هاي اجتماعي برخورد مي کند، بعلاوه حصول اجماع درباره اهداف چنين اقدامات يوتوپيايي و کل گرايي بسيار ديرياب است. در نتيجه مهندسان اجتماعي يا انقلابيون مي بايد مخالفان را سرکوب کنند و يا به سکوت و اطاعت وا دارند. از اين رو حکومت ماهيتي اقتدار گرايانه مي يابد" و پوپر مدافع انديشه آزادي سياسي و رقابت آزاد و جامعه باز سر سازگار با اين اقتدار گرايي ندارد.

اما سروش خود از خطرات اختلاط عرفان و سياست آگاه است. "مثل هميشه تاکيد مي کنم که عرفان را نبايد وارد سياست کرد" او تئوري کرم خدايي را اگر چه در عالم عرفان لطيف مي داند اما در عالم سياست بر زمخت بودنش تاکيد مي کند. در نظر عارفاني چون مولوي خلقت اين عالم کريمانه است نه عادلانه.

ما نبوديم و تقاضامان نبود   لطف تو ناگفته ما مي شنود

همه چيز ما سراپا از خداوند مي رسد و ما مطلقا واجد هيچ گونه دارايي و سرمايه اي از پيش خود نيستم. ما به مقداري که خداوند عطا کرده صاحب حقوق مي شويم.

"اين نظريه اگر در عالم وجود شناسي و خلقت شناسي قابل قبول باشد و خطري نداشته باشد در عالم حقوق، سياست و علم الاجتماع نظريه بسيار مهيبي است و پيامدهاي فوق العاده خطرناک و هول انگيزي دارد، براي اين که ما در عالم سياست و اجتماع، با خدا روبرو نيستيم. خداوند که از مسند الوهيت خود بر نمي خيزد تا در ميان جامعه و مردم نزول کند و زمام امر را به دست بگيرد و حقي را به کسي بدهد يا حقي را از کسي بستاند. هميشه کساني به نام خداوند در جامعه حکومت مي کنند و اين کسان هميشه مي توانند مدعي شوند که حق همان است که ما به شما مي دهيم و آن را هم که از شما مي ستانيم، به حقيقت ستاندن نيست . شما پيشاپيش حقي نداشته ايد تا مدعي بشويد و سوال از روايي ستاندن آن بکنيد".

آري سروش بر خطرات انديشه هاي عرفاني آگاه است و دامن سياست را از آلوده شدن به آنها بر حذر مي دارد. هر چند تساهل و مداراي موجود در عرفان تصوف مي تواند جذابيت هايي را در عرصه سياست ايجاد کند اما انسان ستيزي آنها امکان سوء استفاده را در اختيار اقتدار گرايان قرار مي دهد.

"عرفان و تصوف وقتي که شکل اجتماعي پيدا کند مکتب ارادت ورزي مي شود و ارات ورزي و سرسپردگي يعني تعطيل عقلانيت. اين پديده اگر به صورت جسته و گريخته و استثنايي و نادر، کم عيب باشد، صورت اجتماعي آن قطعا بسيار پر آفت و پر عيب است. (اخلاق خدايان، نسبت عدالت و قانون) از همين روست که او بر تفکيک ولايت باطني و ولايت سياسي همت مي گمارد و به جاي استعمال ولايت سياسي، زعامت سياسي را مناسب تر مي داند. " جامعه ديني و شيعي ما مي خواهد هم از تئوري عرفاني ولايت بهره بگيرد، هم از تئوري کلامي امامت، هم از تئوري عقلاني حکومت مبتني بر مصلحت و اينها را بي پروا با هم در آميزد" (ولايت باطني و سياسي _ بسط تجربه نبوي) در حاليکه " تئوري ولايت عرفاني متعلق به سلوک معنوي و حلقات محدود مريدان است و رهبري باطني از آن در مي آيد نه رهبري سياسي، و در مقام حکومت و مديريت ناکار آمد و بلکه بسيار خطرناک است."

آري اينگونه است که سروش مي کوشد عرفان را از سياست دور نگه دارد. اما در حاليکه دکتر سروش شکل مطلوب دينداري را به گونه اي تصوير مي کند که با تجربه هاي عرفاني سازگاري و قرابت دارد، آيا صرفا مي توان با جملات تجويزي از اين اختلاط جلوگيري کرد يا بايد مسير ديگري را نيز پيمود؟