|
چندي پيش آقاي دكترسيداكبر زيوري، در رد مطلب "مرگ
ارزشها، نقدي بر پلوراليسم ديني" نوشته يي زير
عنوان "فهم پلوراليسم ديني مقدم برنقد آن است" به
نشر سپرد، كه از چند لحاظ پاسخ مي طلبد:
چند گفتني طوري كه در مقاله "مرگ ارزشها" آمده
است، اين مطلب در ارتباط به نوشته آقاي اشراق
حسيني "تحليل و تأويل پلوراليسم" منتشر شده در
شماره هاي 65، 66 و 67 مورخ 24، 25 و27 جوزاي 1385
روزنامه آرمان ملي تحرير يافته است. اگر دكترزيوري
آن مقاله را مطالعه مي فرمود، ناراحتي شان كمتر مي
بود و نوشته ايشان رنگ و بوي ديگري به خود مي
گرفت.
ما نخواستيم، به شيوه دكتر زيوري پاسخ باالمثل
دهيم؛ زيرا چنين شيوه يي به جاي حقيقت يابي، به
عربده جويي و خودستايي مي كشاند و به جاي نفع،
زيان تحويل مان مي دهد.
براي تحليل و تفسير مسائل، دو شيوه اساسي وجود
دارد. اول اين كه، نويسنده از مسائل عمده و اساسي
با بازگو كردن طرزديد خود بحث را آغــاز مي نمايد.
چيزي را در نهان نمي گذارد و خواننده را منتظر نمي
گذارد. روش دوم آنست كه نويسنده نخست از مقدمات
سخن مي گويد، و در پايان نتيجه را بيان مي دارد،
بدون اينكه تفسيري از نتيجه به دست دهد. نويسنده
مي گذارد، كه خوانندگان خود به نتيجه گيري
بپردازند.
هر يك از دو روش يادشده، داراي معايب و محاسني
است؛ ليكن در نگارش مقاله "مرگ ارزشها" از شيوه
اول بهره گرفته شده است. ولي اين كه عناويني همچون
"مرگ ارزشها" به خطا بوده است وحتي اين گونه
عناوين به "دگماتيسم نقابدار" شباهت مي رساند، ما
از آن گفته چيزي حاصل نكرديم. مگر اظهار عقيده با
روشن ترين كلمات جرم است؟ مگر منتظر نماندن
خوانندگان براي نتيجه گيري بحث، كار ناسزايي است؟
نويسنده اين سطور بدين باور است كه تيوري "كثرت
گرايي ديني" ارزش ها را نابود مي سازد؛ از اين رو
نام آن مقالت را "مرگ ارزشها" گذاشت. اگر مسأله
برسر اين باشد كه چنين عناويني از آغاز خواننده را
ذهنيت منفي مي دهد و مجال داوري منصفانه را براي
خواننده تنگ تر مي سازد؛ لذا براي يك مقاله تحقيقي
چنين عنواني مناسب نيست. مگر دست كم عنوان هاي
"صراط هاي مستقيم" و "نردبان هاي آسمان" كه در
كتاب مورد بحث -"صراط هاي مستقيم"- آمده است، از
جنس همين گونه عناوين نيست؟
دكتر زيوري مي گويد: "كساني كه شعار مبارزه با
انحصار گرايي سياسي در سطح ملي را بلند كرده اند،
نمي توانند، اين مهم را با يك ساخت انديشه اي
انحصار گرايانه به سرمنزل مقصود برسانند. انحصار
گرايان انديشه يي (يعني فقط آن برداشتي را كه آنها
مي كنند صحيح و مطابق با واقع است و برداشت ديگران
غلط) نمي توانند، ادعاي مبارزه با انحصار گرايي
سياسي خود را در انظار و اهالي فكر موجه و راستين
جلوه بدهند."
از ايراد هاي ما بر پلوراليست ها اين است كه دين
را در رديف قوم، زبان، فرهنگ و سياست (چگونگي
اداره كشور) قرار مي دهند. از ديد ما تنوع قومي
چيزي است و تنوع ديني چيز ديگري. تعدد زبان يك
مفهوم را مي رساند و تعدد دين مفهوم ديگري را
بازگو مي نمايد. تنوع قومي و فرهنگي وسيله شناخت
است و عصبيت درآن مذموم و ســزاوار نكـوهش مي
باشد، در حاليكه در تعدد اديان پاي حق و باطل، خير
وشر مطرح است كه براساس آن تعهد و التزام به اسلام
در خور ستايش و تمجيد است.
بارها گفته ايم و بار ديگر مي گوييم: پلوراليسم
ديني و پلوراليسم سياسي از يك جنس نيستند. تفاوت
ميان اين دو مسأله تفاوت از ايمان به خدا تا رأي
دادن به يك سيستم متمركز و يا غير متمركز است. ما
همين را مي گوييم، دين از ارزش ها سخن مي گويد و
سياست از روش هاي مبتني بر آن. ارزش ها ماندگار و
جاودانه اند، روشها متغيير و متحول. با رعايت اين
اصل انسان مي تواند از نظر ديني معتقد به حقانيت
دين واحدي بوده باشد و در عرصه سياسي براي به
كارگيري روش هاي متعددي آمادگي داشته باشد. از
وجود احزاب سياسي حمايت كند و براي تأمين عدالت در
ميان اقوام و زبان هاي گوناگون تلاش نمايد. چنين
امري در تاريخ اسلام ريشه و پيشينه فراواني دارد.
شايد پرسيده شود كه چطــور مي توان به يك دين
معتقد بود و در عين حال از وجود چند گروه فكري و
سياسي جانبداري كرد؟ وجود فرقه هاي متعدد كلامي،
فقهي، تفسيري و سياسي در اسلام برهمگان روشن است،
آن هم در حالي كه مسلمانان بر بسياري از آن هــا
احتــرام مي گذارند و اين گروه ها در مـواردي از
يكديگر تغذيه و استفاده مي نمايند.
زيوري نسبتي ميان كثرت گرايي ديني و ديدگاه عرفاني
وحدت الوجود نمي بيند. وقتي ايشان به عنوان وكيل
مدافع دكتر سروش عمل مي دارند و رابطه يي ميان اين
دو مهم نمي بينند، مي توانند از دكتر سروش بپرسند
كه چرا گفته ( به بـاور زيوري بي ربط) عارف معروف
محي الدين عربي اندلسي را در ديباچه كتاب خود درج
كرده اند، كه در آن از قول ابن عربي آمده است: "تا
امروز با همنشيني كه همكيش من نبود مخالفت مي
ورزيدم، ليكن امروز دل من پذيراي همه صورت ها شده
است: چراگاه آهوان است بتكده بتان و صومعه راهبان
و كعبه طايفان و الواح تورات واوراق قرآن. دين من
اينك، دين عشق است، و هرجا كه كاروان عشق برود،
دين و ايمان من به دنبالش روان است". (1) و چرا
فصلي از "صراط هاي مستقيم" سراپا با اشعار مولوي
زينت يافته است. هرگاه مشابهتي و مشاركتي ميان اين
دو ديدگاه نيست، چگونه دكتر سروش گفته هاي هيك را
با سخنان مولوي توضيح مي دارد؟ دو امر جدا ازهم
چطور مي تواند، يكي مفسر ديگري بوده باشد؟ درست تر
اين است كه ميان كثرت گرايي ديني و ديدگاه وحدت
الوجودي ها قرابت و شباهت هايي شديد وجود دارد. هر
دو نظريه به تساهل و مدارا نظر دارند. در هر دو
نظريه مهر و شفقت الهي بر خشم الهي پيشي دارد. در
هردو نظريه انسان از جايگاه رفيعي برخوردار مي
باشد.
كثرت گرايي ديني بر مقدمات نادرست بنا يافته است.
از شرايط صحت يك نظريه يكي آن است كه برپايه
مقدمات درست بنا يافته باشد. به عنوان نمونه دو
مسأله مقدماتي پلوراليسم ديني را مورد توجه و
ارزيابي قرار مي دهيم. نخست اين كه بحث كثرت گرايي
ديني يك بحث بيرون ديني است. دوم اينكه ما نيامده
ايم، پيامبري بكنيم، بسياري از كارهاي پيامبر
مخصوص خود اوست، بسان اينكه پيامبر فرمود، به من
درود بفرستيد، پيامبر ازدواج هاي مكرر داشتند كه
حق ويژه ايشان بود، نه پيروان. همسران ايشان پس از
مرگ پيامبر حق ازدواج مجدد نداشتند و با اين گفته
پلوراليست ها مي خواهند بگويند كه پيروان، حق
ندارند براي پخش و گسترش دين شان به جهاد بپردازند
و در راه آن كوشش نمايند. (2)
بحث روي مسأله نگاه درون ديني و نگاه بيرون ديني
پيشينه زيادي دارد و آن گونه نيست كه گمان رود كه
اين بحث تازه وارد دنياي علم شده باشد. متكلمان
مسلمان اين بحث را به "عقليات" و "سمعيات" تقسيم
كـــرده اند. يعني اينكه مسائـلي مي بايد از روي
عقل به بحث گرفته آيد؛ زيرا ارزش آن در اين است كه
با عقل بايد شكافته شود (از روي دليل پذيرفته شود
نه علت) و سپس براساس آن ايمان قايم گردد. اما
موارد زيادي وجود دارد كه عقل را ياراي آن نيست تا
به آساني به مفهوم آن پي ببرد؛ لذا مي بايد كه به
حكم وحي بي چون و چرا گردن نهاده آيد كه به آن
"سمعيات" گفته مي شود، و ضرورت وحي هم از همين جا
ناشي مي شود.
كلامي هاي مسلمان مسايل عقلي (بيرون ديني) راشامل
ايمان به خدا، ايمان به پيامبر وايمان به روز
رستاخيز دانسته اند. وقتي كسي به خدا معتقد است به
پيامبر او ايمان دارد، لازمه اش اين است كه هر
آنچه پيامبر مي فرمايد، در آن شك و ترديد نداشته
باشد. از نظر يك مسلمان احكام دين از طريق پيامبر
انتقال يافته است و در آن دروغ و خطايي راه ندارد؛
لذا شرط دينداري اين است كه در احكام و دساتيري كه
پيامبر با خود آورده است، چون و چرايي نبوده باشد.
نص قرآن مجيد و سخنان جناب پيامبر در تأييد از
اسلام به عنوان آخرين دين آسماني و كامل ترين دين،
بسيار روشن و واضح است و جاي ترديدي در آن وجود
ندارد.
گفتني است، به باور بسياري از متكلمان و مكاتب
اسلامي ميان عقل و وحي تعارضي وجود ندارد. تنها
تفاوت اين است كه وحي راه را براي عقل كوتاه نموده
است. راهي را كه عقل بايد سالها بپيمايد، وحي آن
را فشرده ساخته است. براي عقل درك فلسفه فرضيت
روزه، نمازهاي پنجگانه، تحريم نكاح با محارم،
خوردن گوشت خوك و خودمرده وغيره سالها به طول
انجاميد و اكنون نيز صدها مسأله مهم ديگري است كه
عقل به كنه آن پي نبرده است؛ اما با گذشت زمان
ممكن است به درك آن قادر گردد. بنابراين در بيرون
ديني بودن بحث كثرت گرايي ديني ايراد هايي وجود
دارد كه نخست بايد به حل آن مبادرت ورزيد.
به سخن ديگر از نظر ما مسأله كثرت گرايي ديني يك
بحث درون ديني است نه بيرون ديني. نكته شايان
يادآوري اين است كه پيامبران الهي اديان مختلف با
خود نياوردند، بلكه دعوت همه آنها به اسلام بود و
هيچ تفاوتي در دعوت باهم نداشتند آياتي متعدد
مانند "إن الدين عندالله الاسلام"، "لا نفرق بين
احد من رسله" اين نكته را مي رساند كه ما با اديان
متعدد آسماني مواجه نيستيم، بلكه دين واحدي از سوي
خداوند براي هدايت بشر تجويز گرديده است كه در
دوره هاي مختلف خداوند پيامبران متعددي را براي
تفهيم آن در ميان انسان ها مامور گردانيد.
تفاوتي كه ميان ديدگاه ما و دكتر زيوري در اين
ميان وجود دارد، اين است كه به گفته جناب زيوري ما
به "نگاه پيشيني" معتقديم و ايشان به "نگاه
پسيني". از نظر ما نگاه پسيني در عرصه تاريخ نگاري
مفيد است؛ تا در راستاي معرفت اديان. برداشت ما
اين است كه در نگاه پسيني به دين، تفسير ها،
جعليات و كاركرد هاي هواداران اهميت دارد. در آن
نصوص "صامت" اند، و اين شارحان اند كه متن را به
سخن مي آورند و در فرجام تفسير اهميت بيشتر از متن
را در مي يابد. در اين طرز ديد نوعي بي اعتنايي
نسبت به سرچشمه هاي دين وجود دارد و به تعبير ديگر
در نگاه پسيني به جاي اهميت دادن به ريشه و تنه،
شاخچه آن به ارزيابي گرفته مي شود.
در باب اين كه پلوراليست ها دعوت به اسلام را
مانند ازدواج هاي مكرر پيامبر، ويژه جناب ايشان
دانسته اند و درود فرستادن به پيامبر را با دعوت
اسلامي قياس كرده اند، تعجب بايد كرد.
از تحليل و تفسير اين سخن برمي آيد كه از ديد
پلوراليست ها، پيامبران، آشوبگراني اند كه شوري در
يك خط و در يك مقطع زماني خاص برپا داشتند، بدون
اينكه كساني مكلف به پيروي از آنان باشند، حرف
هايي زدند، كارهايي انجام دادند و پس مانند ديگران
به خواب خوش رفتند.
از نظر ما جانمايه پيامبري دادن پيام نو و ساختن
دنياي نو است كه پس از زندگاني پيامبر اين مسؤوليت
خطير به عهده پيروان او گذاشته مي شود. درود
فرستادن به پيامبر و عدم ازدواج همسران پيامبر پس
از حيات او با جهاد، امر به معروف و نهي از منكر
قابل مقايسه نيست. اولي ها به ارج گزاري و
قدرشناسي از شخصيت پيامبر پيوند دارد واخيري ها به
رسالت پيامبر. جناب دكتر سروش وجود اين همه آيات و
احاديث را در اين زمينه هـا چطــور تفسير مي
نمايد؟ جزء اينكه به تعطيل نص به نفع نظريات خويش
فتوا دهد و به اين گونه با انكار تداوم پيامبري پس
از رحلت، خود پيامبري كند. پلوراليست هـــا مي
بايد پاسخ دهند، وقتي مسلمان ها مكلف به ادامه
ماموريت پيامبر نيستند پس ايمان به پيامبر چه معني
دارد؟ مگر اهميت پيامبر در نقش ساير تاريخ سازان
تنزل نمي يابد؟ و آياتي مانند "وما آتاكم الرسول
فاخذوه و ما نهكم عنه فانتهوا" تنها به حيات
پيامبر مربوط مي شود و پس از رحلت چيزي براي پيروي
از پيامبر صلي الله عليه وسلم وجود ندارد؟
تفاوت روش
مسأله مهم ديگري كه در اين ميان به آن عنايت بايد
داشت، تفاوت روش ميان فلسفي ها و كلامي هاي مسلمان
در تحصيل و تحقيق علوم است. فيلسوفان با ديد
"تحصيل و تحقيق علم براي علم" در اين عرصه گام
برمي دارند، در حاليكه متكلمان "غايت انديش" اند و
در ابتداي هر بحثي از هدف و غايه آن سخن مي رانند.
و سود و زيان آن را مورد ارزيابي قرار مي دهند.
همان گونه كه فيلسوفان در عرصه علم، غايت انديشي
را تهديد كننده و تحديد كننده علم مي دانند و نمي
خواهند از قبل چارچوبي براي فكر و انديشه تعيين
نمايند؛ در مقابل متكلمان معتقدند كه لجام گسيختگي
و نا مشخص بودن اهداف علم را براي بشريت خطرناك مي
دانند، آن گونه كه هم اكنون در موارد فراواني
پيشرفت هاي علمي به زيان بشر تمام شده است. در يك
كلام متكلمان مي گويند كه رشد علم نبايد بي جهت
بوده باشد، بلكه ايمان بايد سمت و سوي حركت علم را
معين سازد.
پيشينه تاريخي نظريه كثرت گرايي
"پلوراليسم ديني" نظريه يي است كه تنها در حلقه
هاي محدود روشنفكري مطرح است، و تا هنوز نتوانسته
در هيچ جاي دنيا جاي پايي به خود باز نمايد،
پلوراليسم ديني را (آن گونه كه جان هيك و سروش مي
گويند) نه مسيحيت، نه يهود، نه هندويسم و نه
اسلام، هيچ كدام نپذيرفته اند. اما در مورد پيشينه
تاريخي آن بايد گفت: پلوراليسم از ريشه Plural است
كه در فرهنگ هاي انگليسي به معناي جمع گرايي، چند
گرايي و تكثرگرايي به كار رفته است.
همچنين به حكومت هاي ايتلافي كه از چند حزب، گاه
مخالف هم به وجود مي آيند و به كساني كه چندين
همسر دارند و مشركان و چند خداباوران، از باب اين
كه چند گانگي و فزوني در آنها وجود دارد اطلاق مي
گردد. گونه هاي پلوراليسم شامل پلوراليسم سياسي،
پلوراليسم اخلاقي و پلوراليسم ديني مي شود.
از نظر پيشينه تاريخي، ارسطو فيلسوف نامدار يوناني
به گونه يي به پلوراليسم در حكومت باور داشت و به
همين اساس انديشه هاي استاد خود –افلاطون را كه
نظريه يكجايي و كانوني قدرت داشته، به بوته نقد
قرار داد. سپس پلوراليسم در انديشه هاي سيسرون
(قرن اول ب، م) سن اگوستين (قرن5)، جان استوارت
ميل و تي اچ گرين ديده شده است. ليكن پلوراليسم
ديني بازتاب تندي ها و خشونت هاي كليساي كاتوليك
در قرون وسطي بود. در آن هنگام كشيشان براين باور
بودند كه جزء پيروان كاتوليك همه به دوزخ مي شوند.
در نظر آنان، هيچ يك از پيروان ديگر فرقه هاي
مسيحي و پيروان اديان ديگر، اهل نجات نيستند حتي
پيامبران پيشين مانند: حضرت ابراهيم و حضرت موسي
عليهم السلام.
در اين روزگار، جان هيك از متكلمان مسيحي انگليس
ساكن امريكا تفسير و قرايت هاي ويژه يي در اين
مورد ارايه داده است. جان هيك بدين باور است: هر
كس با قطع نظر از نژاد و رنگ و عقيـده مي تواند به
بهشت برود به شرط اينكه از طريق برخي اديان از
توجه به خود منصرف شود و به حقيقت توجه كند. حتي
هيك حاضر است بپذيرد كه كمونيسم، براي بعضي از
مردم راه نجات است، دست كم او اين احتمال را رد
نمي كند.(3).
در ميان نويسندگان پارسي زبان، دكتر عبدالكريم
سروش بدين مسأله التفات فراوان دارد و در تأييد از
پلوراليسم ديني مقالات و مصاحبه هاي زيادي داشته
است. مهمترين اثر سروش دراين باب "صراط هاي
مستقيم" نام دارد كه با مخالفت شمار زيادي از
دانشوران روبه رو شده است.
دكتر عبدالكريم سروش از دانشمندان نامداري است كه
شهرت آن در حلقه هاي علمي پهن شده است. سروش نظريه
هاي متعددي در دين شناسي مطرح كرده است كه صاحب
اين قلم با وجود احترام به علم و فضل ايشان در
مواردي با ايشان همنـوا نمي باشد. از جمله دكتر
سروش به عرفي شدن دين نظر دارد. تفسير سروش از ختم
رسالت، ختم ديانت است. سروش مي گويد: جهاد و
مبارزه در راه اعتلاي دين تنها مسؤوليت پيامبران
است، نه از رهروان. سروش مي گويد: در نزول وحي
آسمان تابع زمين است و سرانجام سروش معتقد به
حقانيت اديــان متعــدد مي باشد. و اينجا سخن بر
سر نظريه كثرت گرايي ديني است.
كثرت گرايي ديني چيست؟
اگر كثرت گرايي ديني به مفهوم وجود اديان متعدد
است، قولي است كه جملگي برآنند. اگر كثرت گرايي
ديني به معني ضرورت ايجاد تفاهم، مدارا و تسامح
ميان پيروان اديان مختلف است، مطلبي است كه اسلام
از ابتدا ظهور خويش با مسيحيان و يهوديان داشته
است و ميثـاق مديــنه بهترين نمونـــه آن مي باشد.
اگر منظور از كثرت گرايي ديني آن است كه پيروان هر
دين خود را به حق مي شمارند و همگان به زعم خودشان
به سوي فلاح و رستگاري گام مي نهند و از دين و
آيين خويش راضي اند، سخني است كه قرآن در آن مورد
"كل حزب بما لديهم فرحون" فرموده است. اگر كثرت
گرايي ديني معني وجود حق هاي متعدد و صراط هاي
مستقيم را مي رساند، در آن مورد ادعاهاي بلند را
كنار بايد گذاشت و با احتياط پا پيش بايد كرد.
زيوري مي گويد: "به سروش اتهام ناروا بسته شده و
اين اتهامات به ترور شخصيت او مي انجامد،" نخست از
ايشان مي پرسيم مگر مقالت ايشان، پلوراليست بودن
سروش را ثابت نمي كند؟ و مگر در اين باب ترديدي
وجود دارد؟ مگر سروش خود اين ادعا را ندارد؟
دكتر سروش خود در اين باب مي نويسد: "كثرت گرايي
ديني نظريه يي است معرفت شناسانه و دين شناسانه در
باب حق بودن اديان و محق بودن دينداران. حادثه يي
است طبيعي كه از حق بودن كثيري از اديان و محق
بودن كثيري از دينداران پرده بر مي دارد."
"پلوراليست ها مي گويند يك حق نداريم، بلكه حق هاي
بسيار داريم" (4) "حق و باطل اديان، حق و باطل
مقيد است و پيروي از مدل اشاري مي كند. بنابر اين
مي توان چند مكتب داشت كه همه حق باشند و در كنار
يكديگر زيست كنند و پيروان را هم به حق ولذا به
نجات برسانند." (5) "از موضع پلوراليسم، حق هاي
مختلف وجود دارند و همه هدايت آور ولذا سعادت
آورند." (6) "در كنار حق مطلق، بايد از حق اشاري
يا "حق براي ..." هم غافل نباشيم. در مورد گزاره
هاي ناظر به امور واقع –خواه در اديان خواه بيرون
از آنها- "حق براي..." نداريم. آنها مانند تيوري
اتمي هستند كه يا صدق اند يا كاذب و به زيد و عمرو
بستگي ندارند. ليكن فراموش نكنيد كه اولاً ما به
اديان به نحـو سيستمي نظــر مي كنيم نه به پاره
هاي مجزاشان. ثانياً سخن بر سر ادياني است كه به
نحوي از انحا از بوته امتحان بيرون آمده اند و كار
در مورد آنها به تكافو ادله رسيده است. يعني عقل
منطقي و فلسفي در مورد آنها فتوا به بطلان قطعي
نمي دهــد. اين مقــدار مي بينيم از حقانيت اوليه
است كه زمينه را براي "حق براي ..." فراهم مي كند.
اين حقانيت اشاري همان است كه هدايت و نجات را به
دنبال دارد.(7)
دلايل سروش نا استوار است
دكتر سروش براي اثبات نظر خود، دو دليل را پيشكش
مي دارد:
(1) كثرت اديان "علي الظاهر نازدودني و نا رفتني"
و "حادثه اي طبيعي" است. (8) و حق "مطابقت" با
واقع است"(9). واقعيت جهان بر كثرت استوار است و
وحدت روكشي دراين ميان بيش نيست.
(2) اصولاً سوال عمده يي كه پلوراليست ها در جواب
به آن نظريه پلوراليسم را توسعه دادند، اين است كه
چرا از ميان مثلاً 6 مليارد نفوس جهان، فقط يك
مليارد آن مسلمان اند و پنج مليارد ديگر غير
مسلمان؟ و رابطه اسم "هادي" باري تعالي با اين
واقعيت چيست؟
خدايي كه هادي است و انتظار مي رود كه اكثريت
خلايق اش را به راه راست (صراط مستقيم) هدايت كند،
چگونه با اين اقليت مسلمان كمتر از 20 درصد نفوس
جهان توجيه پذير است(10).
از سخنان دكتر سروش چند نكته برمي آيد:
(1) كثرت گرايي ديني از نظر سروش به معني اعتقاد
به حقانيت اديان متعدد است.
(2) از نظر سروش حقانيت شامل همه اديان نمي شود،
بلكه شماري از اديان را دربر مي گيرد كه عقل منطقي
و فلسفي به بطلان قطعي آن ها فتوا نمي دهد.
(3) سروش به وجود حق مطلق اعتراف دارد؛ ليكن
حقانيت اديان را از نوع "حق مقيد" مي داند.
از نظر ما اشكالاتي كه در اين مورد وجود دارد،
عبارتند از:
صدور حق هاي متضاد از ذاتي صاحب علم و حكمت و
رحمت محال است. اين خصايص با صفات خدايي سازگار
نيست. حق هاي متناقض سبب ايجاد فتنه وفساد مي گردد
و چنين توطيه گري از ساحت مقدس خدا به دور است.
صدور حق هاي متناقض به نامه هاي آن يهودي حيله گري
كه براي متفرق ساختن مسيحيان توطيه چيد و در فرجام
به چند تن نامه يي جداگانه نوشت و هر يكي را
جانشين برحق خويش خواند؛ تا آتش دشمني را در ميان
آنها دامن زند و هست و بود شان را بسوزاند شباهت
دارد. اين حكايت را مولوي در دفتر نخست مثنوي
آورده است.
همان گونه كه آيات تكويني خدا متناقض نيستند، بلكه
در تأييد و تكميل يك ديگرند وبسان پرزه هاي كوچك
دستگاه عظيم كائنات را ساخته اند. آيات تشريعي خدا
نيز هرگز متناقض نمي باشد.
سروش از يك سو واقعيت كثرت اديان را مطابق به
حقيقت مي خواند، از سويي ديگر به حق بودن شماري از
اديان اشاره مي دارد و بقيه را مردود مي داند.
اگر واقعيت ها با حقيقت برابرند، سره و ناسره كردن
اديان رنگ مي بازد. نمي توان در مورد يكي تأييد
روا داشت و در مورد ديگري ترديد.
وقتي از "حق مقيد" نام برده مي شود، در گام نخست
دو قيد، زماني ومكاني چهره نمايان مي سازند. قيد
زماني آن است كه به گونه مثال بگوييم يهوديت در
برهه يي از زمان حق بوده، همچنان مسيحيت و قس علي
هذا. از آنجايي كه اديان يادشده، مدتي از حقانيت
برخوردار بودند، پس آيا براي هميشه مي توان آنها
را برحق دانست؟ درست اين خواهد بود كه زمان داوري
را كه در آن زندگي مي كنيم نبايد ناديده گرفت. در
دوره ما تنها اسلام است كه از مهر تأييد الهي بر
پايه نصوص فراوان از كتاب و سنت متواتر برخوردار
است.
قيد مكاني، شامل كساني مي شود، كه در زمان ما
زندگي مي كند؛ اما در موقعيتي قرار دارند كه پيام
اسلام را دريافت نكرده اند. اين گروه از ديد سروش
به حق اند و از ديدما معذور. وكنا معذبين حتي نبعث
رسولاً.
قبل از حضرت محمد، هر قومي، پيامبري داشت و هيچ كس
بدون رهنما و رهبر نبود. "لكل امه رسول" ليكن عصر
پس از حضرت محمد كه ديگر پيامبري در راه نيست،
شرايط زندگي به گونه يي است كه ميان انسان هاي
كره زمين از لحاظ ارتباطات نزديكي و فشردگي ايجاد
شده است و كساني هم كه از اسـلام كمتر آگــاهي مي
يابند و بــه آن عمل مي دارند، معذورند و مورد
عفو.
پلوراليست ها، بحث كثرت گرايي ديني را مبحثي بيرون
ديني مي شمارند. ليكن اينجا از اسم "هادي" باري
تعالي نام مي برند و به توجيه از آن مي پردازند.
جايگاه "هادي" بودن باري تعالي در كجاست؟ در درون
دين يا در بيرون از آن؟ قرآن نام "هادي" را معرفي
كرده؛ لذا پس از ايمان به قرآن مي توان اين نام را
به كار گرفت. نمي شود، از بيرون دين دست دراز كرد
و به توجيه و تفسير "هادي" پرداخت.
از جانب ديگر حضرت باري تعالي همان گونه كه
"هادي"، است "مضل" هم است، با چــه مجــوزي مي
توان از ميان آن همه نام، يكي را به مراد خود
برگزيد وديگران را بفراموشي سپرد. با چه مجوزي اين
ادعا را نمود كه "مضل" اسمي "تبعي و طفيلي و تحققش
در ظل و ذيل تحقق اسم هادي است. (11)
حقانيت دين هاي متعــدد، به كثرت ارزشــها مي
انجامد و اين كثرت در واقــع ارزش هـــا را مي
ميراند و زندگي را پوچ مي سازد، به گفته شاعر:
گرسنگ همه لعل بدخشان بودي
پس قيمت لعل وسنگ يكسان بودي
پلوراليست ها با بيروني كردن اين مبحث، محترمانه
قرآن را كنار مي گذارند و نيازي به آيات الهي براي
حل اين مسأله در خود نمي بينند. بدين ترتيب با حفظ
ظاهر احترام، قرآن را در عمل كتابي بيهوده و
ناكارآمد مي شمارند.
به عقيده پلوراليست ها رهروان مسؤوليت ادامه
دساتير پيامبر را ندارند.
تعبير ديگر اين گفته آن است كه زمان نياز به دين و
پيامبر سپري شده است و در فرجام پلوراليست ها،
فارغ از قرآن و پيامبر با "عقل انتقــادي" بـه پيش
مي روند.
كثرت گرايي ديني به بن بست مواجه است
وقتي پلوراليست هــا به اين پرسش رو بــه رو مي
شوند كه مگر مي شود، چند رأي و چند مكتب متناقض،
همه باهم درست باشند؟ در پاسخ مي گويند شايد
واقعيت ديني چنان غامض و حيرت افگن است كه زبان را
و آدمي را به تناقض مي افگند.(7)
دكتر سروش با "عقلانيت پيچيده" وارد مبحث كثرت
گرايي ديني مي شود و فيلسوفانه در اين باب سخن مي
زند؛ اما وقتي به "تناقضات" مي رسد بحث
"سيستماتيك" را از ياد مي برد به عرفــان چنـگ مي
زند. او با اين روش مي خواهد وجود تناقضات را
دراين مسأله عادي ودرست جلوه دهد.(12) سروش مي
گويد: "واقعيتي به نام مبدأ كه دين از آن سخن مي
گويد چنان است كه زبان در مقام بيان آن به تناقض
مي افتد، گويي اصلاً در آنجا تناقض گويي ادب و
مقتضاي مقام است. خداوند كه سر است، بلكه
سرالاسرار است به همين سبب در وصف او زبان ها به
تناقض مي افتند. لذا هيچ بعيد نيست و بلكه بسيار
منتظر و محتمل است كه در آنجا احكام متفاوت و بلكه
متناقض صادر شود و همه حق باشند و در عين حق بودن
غير قابل جمع. (13)
اين سخنان از يكسو نشان مي دهد كه نظريه كثرت
گرايي ديني به بن بست مواجه است، از سوي ديگر
سروش سيمايي كه از خداوند در اينجا ترسيم مي
نمايد، هم با نص ناسازگار نيست و هم با عقل. او بر
پايه حدس و گمان حرف مي زند و از "شايد" نام مي
برد.
صدور متناقضات از "مبدأ" خلاف "علم"، "حكمت" و
"عدل" پروردگار مي باشد. در اينجا ديده مي شود كه
پلوراليست ها به جاي اينكه به خدايي خالق، عليم،
حكيم و خبير و... ايمان داشته باشند به خدايي كه
در ذهن خود تراشيده اند و به آن مطابق ميل خود شان
به آن هستي و توانايي بخشيده اند، باور دارند.
چرا كثرت گرايي ديني را نمي پذيرم؟
اول اينكه، بحث كثرت گرايي ديني يك نظريه ابتدايي
است، كه براي ثبوت آن وقت و توان زيادي در كار
است؛ تا پلوراليست ها بتوانند، ديدگاه خويش را
تقويه نمايند. دوم اينكه، نظريه كثرت گرايي ديني
با مقدمات خام و نادرست بنا يافته است. و سوم
اينكه، كثرت گرايان ديني حقيقت و واقعيت را يكي
دانسته اند كه از خطا هاي مشهور است. چهارم اينكه،
پلوراليسم به مرگ ارزش ها مي انجامد. پنجم اينكه،
پلوراليست ها بي قرآن و بي پيامبرند. و ششم اينكه،
نظريه پلوراليسم ديني بر بن بست مواجه است.
----------------------------------------------------------
سرچشمه ها :
1 عبدالكريم سروش صراط هاي مستقيم ص الف
2 // // ص187
3 // // از آرشيف گوگل
4 // // ص ب
5 // // ص180
6 // // ص182
7 // // ص163
8 // // ص ب
9 // // ص 163
10 سيداكبر زيوري مقاله فهم پلوراليسم ديني مقدم
برنقد آن است
11 عبدالكريم سروش صراط هاي مستقيم ص189
12 // // ص ب
13 // // ص 166
|