www.drsoroush.com

با ما تماس بگیريد    

بازگشت به صفحه اصلی

 

  حديث نفس

عزيزي به اسم الف. محمدي برايم اي ميل فرستاده و تحذيرم کرده که مبادا در " مسير ضلالت " افتاده باشم و پاي در راه منتهي به دوزخ نهاده باشم. گفته است که از نوشته هايم بوي کفر به مشامش رسيده . و گفته است که " نافهميده و ناسنجيده از بي خدا ها و کمونيستان و منحرف ها تقليد" کرده ام و بايد توبه کنم و دين را از " سرچشمه هاي زنده دين يعني علماي عظام و فقهاي عاليقدر " بياموزم نه از به قول ايشان" دانشمند نماهايي که دين را بازيچه هواهاي نفساني خويش قرارداده " اند.

از آن عزيز متشکرم و در صداقتش هم ترديدي ندارم. تندي لحن او يا برخاسته از غيرتش نسبت به "دين خدا" و علماي ديني و عقايد خودش است يا به خاطر دلسوزي نسبت به من. در هر دو حالت به اصطلاح جاي جنگ نيست.

ولي سخن به همين جا ختم نمي شود. من هم عقايدم را به شکل بسته هاي پستي ارسال شده از سوي ملحدان و گمراهان دريافت نکرده ام . سال هاست خون دل خورده ام و پياده و عطشان به سوي افق هاي پر غبار و چشم انداز هاي غلط انداز بسيار دويده ام . حالا هم بي شرمنده گي خودم را آدمي دين ورز مي دانم.

جناب محمدي حتا درموردي به ياوه گويي هم متهمم کرده است و ازمن خواسته تا در مورد دين سخن نگويم . ايشان گمان کرده است که من يک صبح از خواب برخاسته ام و در پرشين بلاگ سخنگاهي ساخته ام و شروع کرده ام به ياوه گويي . نه اينقدر آسان.

بگذاريد شرح مختصري بدهم از تجربه اي که شايد با تجربيات هم نسلان و هم سن و سالان من پاره هاي مشترک فراواني داشته باشد. فقط روايتي بسيار بسيار کلي از يک تجربه شخصي در زمينه تحول اطلاعات و نگرش ديني خود مي دهم و در اين کار از تاثير مطالعات ديگر (ادبي ، سياسي و...) و نيز تاثير تجربيات تلخ و شيرين زنده گي روزمره در طول سالها ، يادي نمي کنم.

وقتي کودک بودم اولين چيزي که در نزد روحاني محل آموختم اصول دين بود. (من شيعه ام و اصول پنجگانه مذهب من با ارکاني که سنيان مي آموزند تفاوت دارد.) بعد فروع دين. بعد مقارنات و مبطلات نماز و تا رسيديم به جدول پيچيده شکيات. حفظ کردن اسامي دوازده امام شيعي وظيفه ديگر ما بود. وقتي اين مقدمات را آموختم شروع کردم به خواندن توضيح المسايل آيت الله ابوالقاسم خويي. آن وقت ها ديوان حافظ را "خلاص" کرده بودم و بايد نصاب الصبيان مي خواندم و فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات/ غنچه از رشک دهانت مي خورد خون جگر ! را.

بلي. در توضيح المسايل با ريزه کاريهاي بسيار آشنا شدم و هنوز در شگفتم از آن همه دقت که در کار توضيح آن مسايل کرده اند. در آن ايام من يکي از فعال ترين شاگردان مکتب در امر خواندن جزوه هاي ديني بودم. مدتي نگذشت که زور آزمايي با کتاب هاي قطوري چون منتهي الآمال شيخ عباس قمي را آغاز کردم. نو برگي بودم رها شده در دل آنچه که در آن روزها بحري بيکران مي نمود. (راستي متوجه هستيد که همه مراجع اعتقادي اي که نام مي برم ايراني اند؟). کتاب هاي بعدي تا آنجا که به ياد مي آورم- معراج السعاده ملا احمد نراقي و قصص الانبيا بودند. در وقت خواندن کتاب تاريخ انبياء ( که بعد ها دانستم برپايه روايتي يهودي از سرگذشت پيامبران بر ساخته اندش) حالتي خلسه وار به من دست مي داد. مخصوصا آن بخش هاي کتاب که به غزوات پيامبر اسلام و شمشير زني هاي علي و ديگر پهلوانان عرب اختصاص يافته بودند ، در ظرف ظريف وجود کودکانه ام خون داغ جنون مي جوشاندند.

وقتي کمي سوادم بهترشد و رفت و آمدم به فرهنگ عميد بيشتر ، حرصم در خواندن کتاب هاي ديني نيز صد چندان شد. آن وقتي بود که مقداري ضرب يضرب از صرف بهايي و صرف مير هم آموخته بودم...

کتاب هاي ناصر مکارم شيرازي و آيت الله دستغيب (و اصولا هرکتاب و جزوه ديني اي که اسم مشهوري بر پشتي خود داشت )را نيز در همان ايام يکي از پي ديگري مي خواندم. آن روز ها خيلي دلم مي خواست کافري بيابم يا بدديني تا در جدلي داغ خرمن عقايدش را به آتش بکشم . يادم هست کتابي خوانده بودم از کسي به اسم عبدالکريم هاشمي نژاد در رد نظريه داروين. قبلا شنيده بودم که داروين گفته آدم اصلا شادي بوده ! همين. آن روزها هر جا مي رفتم نزاعي در مي دادم بر سر اصل تنازع بقا يا انتخاب اصلح و اينکه اسلام به روايت هاشمي نژاد- مخالف نظريه داروين است. کمي که بزرگتر شدم با آثار مرتضي مطهري آشنا شدم و جابجا عاشق نوشته هاي او شدم و اين عشق سال ها دوام يافت. حتا وقتي علي شريعتي (گرچه دير تر )در جايگاه بلندي در ليست محبوب هايم نشست ،باز هم سايه گران مطهري لحظه اي از سر بام کوتاه افکار من دور نمي شد. اگر سخن از جامعه بود مرجع من " جامعه و تاريخ " مطهري بود ، اگر سخن از زن بود " نظام حقوق زن در اسلام" مطهري بس بود. اگر به عدالت مي انديشيدم به " عدل الهي " مطهري رجوع مي کردم و اگر ذهنم با پرسش دشوار تقدير درگير مي شد از " انسان و سرنوشت" او مدد مي جستم (اين کتاب آخري را هفده بار خوانده بودم). در رد مارکسيسم نيز مطهري مقتدايم بود. گرچه بعدها کتاب " درس هايي از مارکسيسم" جلال الدين فارسي بيشتر مجذوبم کرده بود. راستي ، در همه اين سال ها فقط يک کتاب از يک نويسنده وطني در اين زمينه خواندم : کتاب کوچک " دين ترياک نيست" از محمداسماعيل مبلغ. از کسان ديگري که دراين دوره شيفته شان شدم يکي ابوالاعلاء مودودي پاکستاني بود و ديگري سيد قطب. بعد تر مهندس مهدي بازرگان و محمدرضا حکيمي و سيدمحمود طالقاني . تنها پس از آنکه يکي از معلمانم از من خواست که مجموعه آثار16، 17 و 18 شريعتي (درس هاي اسلام شناسي حسينيه ارشاد) را به صورت درسي در نزد او بخوانم و خواندم ، شريعتي برهمه نويسندگان مسلمان ديگري که مي شناختم در نگاه من برتري يافت. با اينهمه لحن شريعتي همواره چيزي را در ضميرم بر مي آشفت و آزارم مي داد. مخصوصاً تقدس روحانيت را به چالش کشيدن براي من به هيچ روي جاذبه اي نداشت. در عوض، او " شيعه يک حزب تمام " را آفريده بود و اين براي ذهن عميقا مذهبي (و نيز روحاني پرست من) مايه تسلي بود.

در آن سال ها نهج البلاغه و صحيفه سجاديه و قرآن زياد مي خواندم. (حالا هم مي خوانم).در دعاي کميل و ... هم شرکت مي کردم. تنها کار هايي که هرگز به انجامش راضي ام نتوانستند يکي سينه زدن و نوحه خواندن و گريه کردن در ماه محرم و ايام عاشورا بود و ديگري شرکت در نماز دسته جمعي.

هنوز نويسنده مسلمان ديگري در راه بود. در يکي از روزها در همان سال ها با کتاب کوچکي بر خوردم به نام " ايدئولوژي شيطاني- دگماتيسم نقابدار". در بخش پاييني پشتي اسم نويسنده را خواندم: عبدالکريم سروش. قبلا اين اسم را نديده و نشنيده بودم ، اما عنوان کتاب بيش از آن وسوسه کننده بود که ناشناخته بودن نويسنده بتواند مرا از خواندن کتاب بازدارد. آن کتاب را خواندم و آن را از جنسي ديگر يافتم. نه توفانزا چون " کوير" شريعتي بود و نه آرام بخش چون منطق ارسطويي مطهري. اين کتاب سخناني ديگرگونه و پرسش خيز داشت و آهنگي متين و دل انگيز. من پيش از آن هرگز تفکيک هايي از نوع تفکيک ميان " انگيزه" و " انگيخته" را نديده بودم. نيز ، نديده بودم که کسي مفاهيمي چون "ارتجاع" و " ترقي " را (که آن وقت ها محک چون و چرا ناپذير براي سنجش هر حرکت و انديشه اي بودند) به ترازوي نقد و شک سبک و سنگين کند. کاري که سروش در آن کتاب کرده بود. پس از آن از همه مي پرسيدم که کتابي از عبدالکريم سروش سراغ ندارند؟ در اين جستجو ها " نقد تضاد ديالکتيکي " ، جزوه " چه کسي مي تواند مبارزه کند؟" ، " دانش و ارزش" ، "علم چيست ،فلسفه چيست" و بعضي مصاحبه هاي سروش با نشريات ايراني را يافتم.

در ده سال اخير هرچه از سروش به دستم رسيده خوانده ام. با اين توضيح که اين توصيه خود او را که(نقل به معنا)" در عالم فکر و دينداري دست ارادت به هيچ کسي ندهيد" به کار بسته ام و مريد خودش نشده ام و نقد هاي ناقدانش را بي وقفه جسته ام و خوانده ام و از آن نقد ها آموخته ام. با " قبض و بسط تئوريک شريعت " سروش بود که فهميدم فهم دين در مدار اطلاعات تحول يابنده غير ديني آدم هرگز ثابت نمي ماند. و دين همواره " دين در موقعيت" است و به تعبير مجتهد شبستري (وام گرفته از يک متکلم مسيحي) ما با " ابرهاي ندانستن" همواره سر و کار داريم.

حال چه سروش به قول آقاي محمدي " سخنور عوامفريب " باشد که "اکثر نظرياتش باطل ثابت شده " باشد و چه متفکري باشد بزرگ و گرانمايه (چنانکه من معتقدم) ، موجي که آرا و افکار او بر انگيخته به گونه برگشت ناپذيري در ميان نسل جوان پخش و باز پخش مي شود. کم نيستند شاگردان و همراهان او که از عقايد او فراتر رفته اند و اينک او را آماج نقد هاي سهمگين قرار داده اند. اين روندي کاملا طبيعي است و تنها مريدان از آن بر مي آشوبند و فقط مريد پروران از آن ابا مي ورزند. من به نوبت خود آموختن از سروش را نه گناه مي دانم و نه عيب و نه تقليد. اين روزها مد شده است که تا چيزي بگويي مي گويند:"اين چيزها را سروش گفته است! " گويي مفاهيم مورد قبول سروش يا وحي خداوند اند که فقط از زبان سروش شنيدني اند ، يا وسوسه شيطان اند که باز فقط از زبان سروش شنيدني اند! سروش يکي از متفکران برجسته عصر ماست و صد ها متفکر برجسته ديگر در چهارسوي جهان هستند. به سروش و به آنان گوش بدهيم و فکري به حال خود بکنيم. سروش مشکل ما را حل نمي کند ، او مشکل خود را حل مي کند. چرا از انديشه ها و تجربه هاي ديگران براي پالايش انديشه هاي خود استفاده نکنيم؟ بگذريم.

به هر حال ، حالا عده کثيري دين را رها کرده اند به امان خدا. من از آن ها نيستم و با آنان نيز کمترين جدالي ندارم. جمع بزرگي همه چيز را در دين مي جويند و من چنان نيز نيستم. جمعي علمايند و دين را با مجموعه اي از دانش فقهي يکي گرفته اند و من با تاسف- عالم نيستم و درکمال خشنودي دين را دانش و دانش فقهي نمي دانم. من دينداري يا بهتر بگويم دين ورزي را نوعي "بودش" يا " هستش" يا "مشق معنويت" ميدانم و به دين به عنوان "دارايي" ذره اي اعتقاد ندارم. دين چيزي نيست نهاده در جايي تا کسان بروند و آن را بيابند و مثلا چون کتابي بخوانند و يا چون گنجينه مقدسي با خود نگهدارند. دين مشقي است جاري از تجربه وجودي پيامبروار فرد (و نه جمع )و انعکاس اين تجربه در شخصيت آدمي. از همين رو به اعتقاد من شخصيت پيامبر ما حتا در خاموشي اش به مراتب کارساز تر بوده است تا اقوالي که از ايشان برجا مانده است. آن ايده ماهيتاً سکولار که مي گويد :

دو صد گفته چون نيم کردار نيست

مبتني بر اين تجربه است که کردار چندان به شخصيت صاحب کردار بسته است که نمي توان بر آن هر تفسيري را بار کرد. اما گفتار اختراع آدمي است و سخت انعطاف پذير است. اين ماييم که انتخاب مي کنيم چه بگوييم بي آنکه به آنچه گفته ايم باور عملي داشته باشيم. اما نمي توانيم در زير باران بايستيم و بگوييم باران براي سلامت آدمي مضر است. که اگر چنين بگوييم يا عقل مان مي لنگد و يا دروغ مي گوييم . زنده گي اما نه با بي عقلي سامان مي يابد نه با دروغ. به عبارت ديگر نه با جهل سامان مي يابد نه با فريب. در جامعه اي که دين از جنس " داشتني" هاست نه "بودني" ها، هرکس ادعاي داشتن دين مي کند: عده اي جاهلانه ، عده اي فريبکارانه . جاهلان نمي دانند آنچه مي گويند دارند چيست و در زنده گي شان چه نقشي دارد. فريبکاران دروغ مي گويند و اجناس تقلبي خود ساخته خود را رنگ تقدس مي زنند و به مردم نشان مي دهند و به پشتيباني آن داشته هاي چشم پرکن حکم و فرمان ميرانند و خوش مي گذرانند و اگر لازم شد جاهلان را به ميدان مي آورند تا خون همديگر را بريزند.گفتار هر قدر هم صادقانه باشد و مبين شخصيت گوينده ، پس از مدتي پيوند زنده خود با صاحب گفتار را از دست مي دهدو بنا براين مي تواند مورد سوء استفاده هاي فراوان قرار بگيرد و گفتارهاي بزرگان ديني نيز از اين آفت بر کنار نمانده اند. اما آناني که دين ورزي را نوعي "زيستن" مي دانند خود متاع ديني خود اند و تا با خود اند باکسي بر سر دينداري نزاعي ندارند. براي آنان ميراث ديني پيشينيان پاره اي مهم از فرهنگ غيرمقدس اجتماعي است که با مولفه هاي ديگر فرهنگ اجتماعي هم سنگ است.

من شخصاً به مناسک و شعاير ديني احترام مي گذارم و آن مناسک و شعاير را با معنا مي دانم- حتا اگر بر سر راه توسعه اجتماعي و سياسي و فرهنگي و اقتصادي مانع ايجاد کنند. بعضي عقيده دارند که با مناسک و شعاير ديني سنتي بايد از باب مصلحت راه رفت. من آن گونه نمي انديشم و براي ان مناسک معنايي واقعي قايلم. در ضمن ، رفاه و پيشرفت اجتماعي و اقتصادي را نمي توان به هر قيمتي تحميل کرد و " رهرو آن است که آهسته و پيوسته رود".

من مسلمانم اما به برتري اسلام بر اديان ديگر باور ندارم. واقعيت فرقه هاي شيعه و سني در درون مسلمانان و نزاع هاي شان باهم ديگر را نيز مي بينم اما اين نزاع را ميراث تاريخي مناسبات اجتماعي عرب هاي مسلمان هزاروچند صد سال پيش ميدانم . براي من که به طور ميراثي شيعه ام اصلاً اهميتي ندارد که " چه کسي در هزار وچندسال پيش در مدينه خليفه مسلمانان مي شد بهتر بود؟ چه کسي محق تر بود؟و ... " . من معتقدم که بهتر است بگذاريم دين ورزي هاي غير ارثي که هم عنان با آزادي هاي فردي حرکت مي کند ، مجالي براي تنفس بيابد. آخر دست از خود حق بيني هاي ملال آور برداريم و بپرسيم : چرا ما شيعيان با منطق قوي تر متولد مي شويم و با منطق قوي تر بزرگ مي شويم و در نتيجه وظيفه مي يابيم که از خلافت حضرت علي دفاع کنيم؟ از خود بپرسيم: چرا ما سني ها را خداوند به گونه اي مي آفريند که نمي توانيم جز حق به چيز ديگري تن بدهيم و مثلاً جزحضرت ابوبکر کس ديگري را شايسته خليفه اول شدن بدانيم؟ به نظر من ، آقاي محمدي ! بياييد زنده گي کنيم و مثلا به اين مشکل بيانديشيم که چگونه مي توان خلافت حامد کرزي را ( در برابر گزينه جنگهاي داخلي خانمانسوز) حمايت کرد؟ بدر و احد و خيبر و خندق و نهروان و صفين و کربلا ثبت کتاب ها شده اند. حالا چهار آسياب و شيبر و چاريکار و شمالي و قيصار و قزل آباد و حيرتان و بلخ و قندوز را دريابيم.

سخن دراز شد و يکي از هزار گفته نشد
.

http://www.3ahoo.com/Ahoo-news9/archives/2003_08_01_index.htm#106191948573710922

 

بازگشت به درباره دکتر سروش