www.drsoroush.com

 

عبدالکريم سروش

 
     
 

بازگشت به صفحه اصلی 

 مهر  1386

 

دستاوردهای سياسی روشنفکران ديندار

گفت وگو با علیرضا علوی تبار

 

اعتماد-پروانه رضايي:اخيراً يکي از صاحب نظران (آقاي تقي رحماني) از ضرورت ارزيابي انضمامي يا عيني کارنامه روشنفکران ديني بعد از انقلاب صحبت کرده اند. اگر موافق باشيد ارزيابي شما را از اين زاويه مورد بحث قرار دهيم.

پيشنهاد خوبي است اما به نظرم قبل از بحث توجه به چند نکته لازم است. اولاً جريان روشنفکران ديندار در جامعه ما در طول حيات خود دو نقش متفاوت و البته مرتبط را بازي کرده است که لازم است براي بررسي، آنها را از هم تفکيک کنيم. نقش اول در زمينه «انديشه» است. نقش انديشگي روشنفکران ديندار را مي توان با استفاده از چارچوب مفهومي «برنامه پژوهشي» به همان معنايي که مرحوم ايمره لاکاتوش به کار مي برد بررسي کرد. مفاهيمي چون «هسته سخت»، «کمربند محافظ»، «رهنمودهاي ايجابي» و «رهنمودهاي سلبي» در اين مورد هم کاربرد دارند. همين وجه انديشگي است که به نظر من مي توان آن را «روشنفکري ديني» ناميد. نقش دوم بيشتر اجتماعي- سياسي است. در اين نقش روشنفکران ديندار به عنوان جريان هدايت کننده يک جنبش اجتماعي و سياسي ايفاي نقش مي کنند. ارزيابي محسوس و ملموس (انضمامي - عيني) نقش روشنفکران ديندار مي تواند به بررسي اين وجه مربوط شود. ثانياً به دليل وجود گرايش هاي ايدئولوژيک متفاوت در ميان روشنفکران ديندار مي توان از کارکردهاي اجتماعي و سياسي متفاوتي در ميان آنها سراغ گرفت. دشوار است که همه آنها را ذيل يک نوع گرايش گرد آورده و تحليل کنيم. ثالثاً براي آنکه زودتر به نتيجه برسيم در اينجا از نظر زمان دوران بعد از انقلاب را در نظر مي گيريم. به همين دليل براي ارزيابي منصفانه بايد نقش اجتماعي و سياسي اين روشنفکران را در ظرف زماني و مکاني هر مقطع از انقلاب مورد بحث و بررسي قرار دهيم نه اينکه عملکرد آنها را از جايگاه خود جدا کنيم و با اولويت ها و حساسيت هاي امروز مورد بحث قرار دهيم. اين کار منصفانه نيست،

با اين ملاحظات اگر موافقيد برويم به دهه اول انقلاب و بحث را از آنجا شروع کنيم.

براي فهم وضعيت سياسي دهه اول انقلاب توجه به چند واقعيت ضروري است. اول اينکه حکومت جمهوري اسلامي ايران برآمده از يک انقلاب مردمي و اصيل بود نه حکومتي کودتايي يا تحميل شده از طرف قدرت هاي خارجي. منشاء حکومت به آن مشروعيت عظيمي مي بخشيد. درک اين واقعيت فقط با قرار گرفتن در آن شرايط ممکن است. دوم اينکه اين حکومت برآمده از انقلاب از آغاز يکدست نبود. از همان آغاز در درون اين حکومت گرايش ها و تمايلات متفاوت و متضادي وجود داشت و هيچ جهت از پيش تعيين شده يي براي آن متصور نبود. همه چيز بستگي به اين داشت که کدام گرايش و تمايل غلبه کرده و پيروز شود اما در درون اين حاکميت يک جريان قدرتمند را مي شد تشخيص داد که نه به دموکراسي باور داشت و نه مسالمت جو و نه مخالف اعمال خشونت بود. سوم ،صداي غالب در ميان اپوزيسيون اين حکومت نيز متعلق به جريان هايي بود که از نظر ايدئولوژيک مخالف دموکراسي و از نظر استراتژيک نيز طرفدار استفاده از قهر و خشونت براي به دست گرفتن قدرت سياسي بودند.

اين ادعاي سوم امروز خيلي مورد سوال است، اگر مي شود آن را بيشتر و مشخص تر توضيح دهيد.

نگاهي به فهرست مخالفان حکومت در دهه نخست انقلاب بيندازيد تا حرف مرا تاييد کنيد. مخالفان مهم و پرسروصداي حکومت را در آن دوران مي توان در چند دسته مورد بحث قرار داد. اول سازمان مجاهدين خلق ايران، اين سازمان از نظر ايدئولوژيک التقاطي بود از اسلام و مارکسيسم - لنينيسم. از نظر ايدئولوژيک نه تنها گرايشي به دموکراسي و اصول آن نداشت بلکه جهت گيري کاملاً توتاليتر (تمامت خواه) نيز داشت. از لحاظ استراتژيک نيز همان طور که يرواند آبراهاميان در پژوهش خود تاکيد مي کند از همان آغاز به ايجاد يک شبکه زيرزميني مسلح اقدام و ضمن گردآوري سلاح نسبت به آموزش نظامي اعضاي خود اقدام کرد. دوم سازمان فدائيان خلق ايران. مي دانيد که از نظر ايدئولوژيک اين سازمان مارکسيست - لنينيست بود و تفاسير استالين از مارکسيسم را نيز پذيرفته بود. از دل مارکسيسم - لنينيسم هر چيزي بيرون بيايد، دموکراسي بيرون نمي آيد، از نظر استراتژيک نيز همان طور که مازيار بهروز در کتاب شورشيان آرمان خواه مي گويد، به دنبال براندازي بودند و براي کسب فرصت مي خواستند جلوي تحکيم قدرت حکومت را بگيرند. سوم حزب توده مردم ايران. از نظر ايدئولوژي وضعيتي مشابه سازمان فدائيان داشتند به علاوه مشي پس از استالين را نيز در شوروي تاييد مي کردند. اينها ظاهراً مسالمت جو بودند اما بخش مخفي حزب يعني سازمان نويد به رهبري هاتفي و پرتوي و انبار اسلحه حزب را نيز حفظ کرده بودند به علاوه به عضوگيري در ميان نيروهاي مسلح نيز اقدام کردند. آيا کسي باور مي کند که اين کارها براي اقدامات مسالمت آميز باشد؟



در مورد مخالفاني چون نهضت آزادي مردم ايران يا حزب ملت ايران و جنبش مسلمانان مبارز چه مي گوييد؟ آنها که مشمول توضيح قبلي شما نمي شوند.

اگر بخواهيم در اين موارد نيز با دقت بحث کنيم، مسائل مختلفي را مي توان طرح کرد. به طور مثال امروز همه ما به صداقت و آزاديخواهي زنده ياد مهندس بازرگان باور داريم اما همين مهندس بازرگان وقتي در مجلس اول جمعي از بنيادگراها نامه يي تهيه مي کنند براي مخالفت با نماينده مجلس شدن زنان، مهندس بازرگان نيز اين نامه را امضا مي کند. اين نشان مي دهد که ديدگاه هاي همه ما کم وبيش عناصري غيردموکراتيک داشته است. يا مثلاً در مورد حزب ملت ايران و زنده ياد فروهر، اگر کتاب گفت وگوي حميد شوکت با ايرج کشکولي تحت عنوان جنبش چپ ايران را خوانده باشيد، صفحه 260 آن جريان آمدن گروهي از طرف مرحوم فروهر به اردوي قشقايي ها را تعريف مي کند که قرار بوده است با کمک عده يي افسر ضد حکومت دست به عمليات مسلحانه بزنند.

مي خواهم بگويم وسوسه استفاده از قهر و خشونت، وسوسه يي فراگير بود و حتي افراد و احزاب اصيل و ميانه رو و معقول را نيز وسوسه مي کرد.در مورد جنبش مسلمانان مبارز هم بايد عرض کنم که نيروها و افراد همراه آن با قطبي شدن وضعيت و اوج گرفتن درگيري ها به سه بخش تجزيه شدند. بخشي به حاميان حکومت و دولت وقت پيوستند، بخشي (بسيار اندک) به مخالفان برانداز ملحق شدند و بخشي در پيرامون رهبري جنبش در وضعيت ميانه باقي ماندند. اين تجزيه به گونه يي بود که تا مدت ها توان حضور فعال سياسي - اجتماعي را از اين جنبش گرفت.

در مورد جريان هاي هوادار انديشه هاي زنده ياد شريعتي چه مي گوييد؟ آنها هم مشمول اين حکم کلي شما مي شوند؟

سرمشقي که زنده ياد شريعتي در زمينه دين شناسي و تحليل سياسي و اجتماعي بنا گذاشت در طول حيات خويش قرائت هاي مختلفي را تجربه کرده است. در دهه نخست انقلاب قرائت غالب از سرمشق شريعتي، قرائتي بود که توسط گروهي به نام «سازمان رزمندگان پيشگام مستضعفان ايران» که نماد بيروني آن «آرمان مستضعفان» ناميده مي شد، ارائه مي شد. من نمي گويم نمي شود از سرمشق شريعتي قرائت و تفسير ديگري ارائه کرد. اگر قرار به تحليل محسوس و ملموس است بايد ببينيم کدام قرائت غالب بود. قرائت غالب در آن موقع متاسفانه قرائتي غيردموکراتيک بود. حکومت آرماني اين گروه حکومتي بود شبيه حکومت «جبهه آزاد يبخش الجزاير». گمان نمي کنم در غيردموکراتيک بودن اين حکومت شکي وجود داشته باشد. يادم مي آيد که آنها هم از حاکميت «حزب پيشگام» يا به تعبيري که خودشان به کار مي بردند «شوراي فقاهت» سخن مي گفتند، البته فقه موردنظر آنها فقه سنتي نبود بلکه تفسير ايدئولوژيک از اسلام بود. در مورد استفاده از قهر نيز همان طور که آرم شان نشان مي داد (وجود اسلحه در آرم سازمان) مشکلي نداشتند اما به ضرورت يک روشنگري فکري و ايدئولوژيک قبل از اقدام به آن معتقد بودند. البته در همان زمان کسان ديگري نيز بودند که ضمن ادعاي پيروي از سرمشق شريعتي از حکومت وقت دفاع مي کردند و اپوزيسيون محسوب نمي شدند.در مورد گروه هاي قوم گرا هم فکر نمي کنم نيازي به توضيح باشد، غيردموکرات بودن و خشونتگرا بودن آنها واضح تر از آن است که نياز به توضيح داشته باشد. همين جا عرض مي کنم باور من اين است که پس از انقلاب ايران هميشه بخش غيردموکرات و خشونتگراي حاکميت و اپوزيسيون غيردموکرات و خشونتگرا يکديگر را تقويت کرده اند و هميشه يکي دليل وجود و تقويت ديگري بوده است. منظورم از گفتن اين نکات اين است که عملکرد سياسي روشنفکران ديني را بايد در چنين فضايي مورد داوري و ارزيابي قرار داد.

با وجود اين توضيحات هنوز به نظر مي رسد روشنفکران ديني، به طور مشخص روشنفکراني را مي گويم که دکتر سروش نماد آنها است، بايد در مورد مخالفت يا حداقل دفاع نکردن از دولت موقت و همراهي با جريان انقلاب فرهنگي مسووليت بپذيرند و از خود انتقاد کنند.

در مورد دولت موقت بايد عرض کنم که اگرچه من هم اين دولت را کم وبيش دموکرات مي دانم و در صداقت اکثريت اعضاي آن شک ندارم اما اين را نبايد به معناي غيرقابل انتقاد بودن اين دولت تلقي کرد. اکثريت اعضاي دولت موقت نه در «روش» و نه در «هدف» انقلابي نبودند. به ويژه شخص زنده ياد بازرگان. من امروز ممکن است انقلابي بودن در روش را ديگر قبول نداشته باشم اما هنوز در هدف انقلابي ام، و معتقدم که انقلاب اتفاق افتاد تا دگرگوني اساسي در روابط و ساختارهاي اجتماعي ايجاد کند. به طور مثال عرض مي کنم به نظر من ديدگاه هاي زنده ياد بازرگان در زمينه برابري اجتماعي کاملاً قابل نقد است. به علاوه از ياد نبريد که لقب ليبرال را به دولت موقت و مرحوم بازرگان اول مارکسيست ها دادند و بعد هم بخشي از نيروهاي ملي- مذهبي امروز. آن موقع براي تحليل وضعيت حاکميت نوعي دوگانگي تحت عنوان ارتجاع- ليبرال به کار مي رفت که بخش مهمي از نيروهاي منتقد و مخالف در آن سهيم بودند و از آن استفاده مي کردند. در مورد انقلاب فرهنگي هم بايد بگويم که بعد از پيروزي انقلاب وضعيت دانشگاه ها از چهار زاويه مورد بحث و بررسي قرار گرفت و با ابهام مواجه بود؛ اول از لحاظ محتواي دروس و آموزش هاي ارائه شده در دانشگاه ها، دوم از لحاظ شيوه و روش اداره دانشگاه ها، سوم از لحاظ عوامل مسوول و موثر آموزشي و اداري موجود در دانشگاه ها و چهارم از لحاظ وضعيت سياسي و عملکرد جريان هاي سياسي در دانشگاه ها. اين پرسش ها فقط از طرف حاکميت و طرفداران آن مطرح نبود، کل نيروهاي فعال سياسي اين مباحث را مطرح مي کردند. نفس به پرسش کشيدن وضعيت دانشگاه نه تنها بد نبود و نيست که کاملاً بجا هم بود و هست. آنچه خطا بود شيوه حل مسائل بود که آن هم بيش از آنکه حاصل يک برنامه و طرح منسجم باشد، برآيند مجموعه يي از کنش ها و واکنش ها بود. بحث هاي تلخي چون پاکسازي استادان و کارکنان دانشگاه ها نيز با انقلاب فرهنگي آغاز نشد، پيش از آن نيز جريان داشت آن هم توسط کساني که بعداً علم مخالفت با آن را بر دوش گرفتند. به طور مثال وزير فرهنگ و آموزش عالي وقت (دکتر علي شريعتمداري) در تاريخ 15/5/58 به مديريت وقت دانشگاه تهران (دکتر محمد ملکي) نامه يي داده و در آن از اخراج و قطع حقوق برخي از کارکنان و استادان گله مي کند. مديريت دانشگاه تهران که به اخراج بيش از هفتاد نفر از استادان دانشگاه تهران افتخار مي کند با قاطعيت اعلام مي کند که «دانشگاه ها بايد از وجود عوامل وابسته و ضد مردمي پاک گردد» و تهديد به استعفا مي کند. يا مثلاً در مورد نحوه اداره دانشگاه يکي از اعضاي شوراي مديريت وقت دانشگاه تهران (دکتر کاظم ابهري) طرح «نظام طلبگي» را پيشنهاد کرده بود، البته طرح پرسش و به زير سوال بردن نظام آموزش عالي حق جامعه يي بود که درصدد انقلاب در همه شئون خويش بود. شرکت در طرح اين پرسش ها به هيچ وجه نقطه ضعفي براي روشنفکران ديندار نيست. روش هاي نادرست را نيز روشنفکران ديندار پايه نگذاشتند و در نهايت نيز بيشترين ياري را براي استقرار دژ علوم و دفاع از آنها ارائه کردند.

متوجه نمي شوم چه کمکي از طرف روشنفکران ديني براي سامان يابي درباره دانشگاه ها شد؟

مهمترين نقش روشنفکران ديني دفاع نظري از علوم تجربي و علوم اجتماعي بود. سلسله مقاله هاي دکتر سروش در مجله سروش در مورد علوم اجتماعي مهمترين و قوي ترين منبع براي دفاع از علوم اجتماعي و ضرورت آموزش و پژوهش در مورد آنها بود و هنوز هم کم و بيش هست، من به خاطر دارم که در جلسات مختلفي با تکيه بر همين منابع از ضرورت وجود علوم اجتماعي و آموزش آنها دفاع مي کرديم، اين مقالات کمک بسيار زيادي به مدافعان دانشگاه مدرن در ايران کرد. به علاوه تلاش ايشان براي تفکيک حوزه علم و متافيزيک و دين از يکديگر جا را براي حضور علوم تجربي در عرصه دانشگاه ها گشود. اين تفکيکي بود که تا قبل از ايشان کمتر مورد توجه قرار مي گرفت و تنها شهيدمطهري به آن توجه جدي کرده بود.

با توجه به آنچه گفتيد حال مي توان اين پرسش را طرح کرد که مهمترين دستاورد سياسي روشنفکران ديندار از نظر شما چيست؟

قبل از هرچيز توجه داشته باشيد که روشنفکران ديني به دليل روشنفکر بودن شان از مجراي انديشه و نقد بر سياست اثر مي گذارند؛ روشنفکران ديني، روشنفکرانه و نه سياست ورز. ايده هاي روشنفکران توسط سياست ورزان به کار گرفته مي شود و مواضع خاص سياسي مي آفريند. بنابراين نخست بايد ديد در زمينه انديشه سياسي روشنفکران ديني چه دستاوردي داشته اند و آنگاه به دنبال انعکاس اين دستاورد در عرصه عمل سياسي گشت. بنابراين من بحث را از دستاوردهاي روشنفکري ديني بعد از انقلاب (با محوريت دکتر سروش) در زمينه انديشه سياسي آغاز مي کنم، بعد به نتايج آن در عمل سياسي مي پردازم. اولين دستاورد مقابله با تعابيري است که ممکن است تبديل به بنيان هاي نظري توتاليتاريسم (فراگيري/ تمامت خواهي) در انديشه سياسي و در ميان دينداران شود. دو ديدگاه مهم در زمينه خاستگاه نظري توتاليتاريسم وجود دارد. يکي ديدگاهي که ريشه آن را در آرمان شهرگرايي (که با آرمان گرايي تفاوت دارد) مي داند و ديگري ديدگاهي که ريشه آن را در وجود منابعي براي مشروعيت بخشي رفتارهاي حکومتي در وراي قوانين موضوعه جست وجو مي کند. همان طور که قبلاً با تفصيل بيشتري در کتاب «روشنفکري، دينداري و مردمسالاري» گفته ام، سروش هر دو پايه نظري را با موفقيت رد مي کند. از لحاظ فاصله گرفتن از توتاليتاريسم سروش حق غيرقابل انکاري بر گردن همه روشنفکران و از جمله روشنفکران ديني دارد. دومين دستاورد تقويت رهيافتي است که در تعريف ديني بودن رفتارهاي يک حکومت به جاي تکيه بر ويژگي هاي «حکومت» بر خصوصيات جامعه و جامعه مدني تاکيد مي کند. سروش جاي مهمي در انديشه ديني براي نگريستن از پايين به حکومت باز کرد. سومين دستاورد تحکيم بنيان هاي نظري لازم براي پذيرش تنوع انديشه ها و ضرورت رقابت آزاد آنها در جامعه است. چهارمين دستاورد مستقل کردن ارزيابي دموکراسي از ارزيابي جايگاه تاريخي پيدايش آن است. مي توانم بر اين فهرست بيفزايم، اما به گمانم در همين حد کافي است تا دين همه ما به دکتر سروش روشن شود. اگر فرصت بود نشان مي دادم که تا چه حد جاي اين ديدگاه ها در ميان روشنفکران ديني و غيرديني ما خالي بود.

   

  منبع

 

بازگشت به اّرشيو خبرها