|
يكشنبه
۶ ارديبهشت ۱۳۸۳ - ۵ ربيع الاول ۱۴۲۵ - ۲۵ آوريل
۲۰۰۴

محمد
قوچاني:
پس از يك سال وعده، نشر نگاه معاصر جلد نخست تاريخ انديشه سياسي جديد در
اروپا نوشته سيد جواد طباطبايي را منتشر كرد. اين كتاب كه هنوز توزيع نشده و
در نمايشگاه بين المللي كتاب (ارديبهشت ۸۳) توزيع خواهد شد احتمالاً با مقدمه
مفصل خويش مجادلاتي جديد در صحنه انديشه ايران را رقم خواهد زد تا بدانجا كه
از هم اكنون مي توان يكي از انتخاب هاي ويژه نامه نوروز ۱۳۸۴ روزنامه شرق در
حوزه كتاب سال را تعيين كرد. با وجود اين فرصت اندك، مقاله حاضر تنها به طرح
سرفصل ها و نيز خطوط كلي كتاب جديد طباطبايي با نگاهي به مقدمه آن خواهد
پرداخت و آن را گزارش مي كند. تحليل تفصيلي و نقد كتاب نيز به زودي در شرق
منتشر خواهد شد.
دو سال پس از نشر اثر مهم سيد جواد طباطبايي «نظريه انحطاط ايران»، همزاد آن
هم منتشر شد.
«جدال قديم و جديد» بخش اول از جلد اول مجموعه اي است كه در ۶ مجلد ذيل عنوان
فراگير «تاريخ انديشه سياسي جديد در اروپا» منتشر خواهد شد و رساله مكمل
مجموعه ۳ جلدي «نظريه انحطاط ايران» خواهد بود. با توجه به اينكه جلد اول
نظريه انحطاط ايران در ۵۶۴ صفحه و بخش اول تاريخ انديشه سياسي در اروپا در
۶۴۴ صفحه منتشر شده اند از هم اكنون مي توان حدس زد كه گستره تأليف اخير
طباطبايي تا كجاست. از طباطبايي پيش از اين چهار كتاب مرتبط با موضوعات اخير
خوانده بوديم: دوگانه «درآمدي فلسفي بر انديشه سياسي در ايران» و «زوال
انديشه سياسي در ايران» كه در آنها براي اولين بار واژه هايي چون «امتناع
انديشه سياسي» را وارد ادبيات خود كرد. چندي بعد دو كتاب ديگر طباطبايي با
تكيه بر دو انديشمند مسلمان؛ خواجه نظام الملك و ابن خلدون منتشر شد كه در آن
مولف نظريه زوال خود را بر اساس طرح اين دو انديشمند توضيح مي دهد. جواد
طباطبايي در اين آثار با اشاره به سير انديشه و فلسفه سياسي در ايران به اين
مسئله مي پردازد كه چرا و چگونه ساليان دراز (پس از ملاصدراي شيرازي) تمدن
اسلامي و ايران نتوانسته فيلسوف پرور شود. طباطبايي در سير مطالعات خود به
مقوله سياست نامه نويسي در تمدن اسلامي نيز اشاره مي كند و از همين منظر
موقعيت خواجه نظام الملك را توضيح مي دهد همچنان كه با اشاره به انديشه
ابن خلدون ريشه هاي پا نگرفتن مفاهيم جديد علوم انساني غربي در ايران به خصوص
علوم اجتماعي مدرن را توضيح مي دهد.
جواد طباطبايي پس از هجرت از ايران تحقيقات درازدامن تري را در اروپا آغاز
كرد كه دو كتاب اخير او را مي توان محصول همين تحقيقات دانست. در كتاب اول؛
«نظريه انحطاط ايران» سيدجواد طباطبايي با قرار دادن تاريخ ايران به عنوان يك
ماده خام و مورد تحقيق مي كوشد به اين پرسش پاسخ گويد كه چرا نه تنها زوال
مورد اشاره او در كتاب زوال انديشه سياسي در ايران در اعصار جديد ادامه يافته
است بلكه ايرانيان در اخذ و دريافت مفهوم تجدد نيز كامياب نشده اند. نظريه
انحطاط در جلد اول خود به تاريخ ايران از شكست در جنگ چالدران (نبرد شاه
اسماعيل صفوي با دولت عثماني) مي پردازد. چه جواد طباطبايي معتقد است پس از
طي دوره ۹۰۰ ساله «سده هاي ميانه تاريخ ايران» (از فروپاشي ساسانيان تا
پيدايش صفويان) عصر زوال با جنگ چالدران آغاز مي شود. طباطبايي اين دوره تا
شكست ديگر ايران در نبرد با دولت روسيه را «دوره گذار» مي نامد كه در آن نه
مي توان با روش قديمي تاريخ ايران را تحليل كرد و نه بر اساس متد مدرن.
جلد اول «نظريه انحطاط ايران» (كه ذيل عنوان كلي تأملي درباره ايران منتشر
مي شود) همين دوره گذار را مورد مطالعه قرار مي دهد و جلد آينده آن (در دست
تهيه) «مكتب تبريز» نام خواهد داشت. مكتب تبريز از آن رو بدين نام خوانده
مي شود كه بخش عمده اي از تحولات ايران در دوره ميانه و دوره گذار تحت نفوذ
اين شهر رخ داده است. نه فقط در دوره اي كوتاه، شاه اسماعيل صفوي تبريز را
پايتخت ايران قرار داد بلكه سال ها پس از خروج اين شهر از مقام مركزيت سياسي
ايران و حتي با تثبيت تهران در دولت قاجار به عنوان پايتخت ايران، تبريز
اهميت خود را حفظ كرد. وليعهدان قاجار اول حاكم تبريز مي شدند و سپس شاه
تهران. همچنان كه تبريز در صف مقدم نبرد با عثماني و روسيه قرار داشت و اولين
برخوردهاي ايرانيان با تجدد را رقم زد. از تبريز ميرزاتقي خان اميركبير
برخاست و اولين نغمه هاي اصلاح طلبي در آن سروده شد تا بدانجا كه در قيام
مشروطه تبريز نه فقط پيشتاز بود كه به هنگام استقرار استبداد صغير در تهران
بر آن شوريد و مشروطه را احيا كرد. اما چرا مشروطه شكست خورد؟
در حالي كه در سال هاي اخير و با فرا رسيدن صدمين سالگرد پيروزي جنبش مشروطه
ايران (سال ۱۳۸۵) مشروطه پژوهي در ايران رشد قابل توجهي يافته است سيد جواد
طباطبايي نيز وارد اين بحث شده و در مقدمه مفصل (۵۰ صفحه اي) «جدال قديم و
جديد» به همين موضوع پرداخته است. اين موضوع از آن رو در مقدمه كتابي به ظاهر
آكادميك اما به واقع انتقادي آمده كه طباطبايي طرح نظريه انحطاط ايران را
بدون توجه به دلايل زوال تجددخواهي و مشروطه خواهي بي فايده مي داند. از نظر
او نه تنها ايرانيان در اعصار اخير از فهم سنت هاي خود عاجز شده اند بلكه در
شناخت تجدد نيز به تبع آن به بيراهه رفته اند. از اين رو حتي قيام مشروطه
ناگزير از انحطاط و شكست بود. طباطبايي از آنجا به فكر تأليف تاريخ انديشه
سياسي جديد در اروپا به عنوان رساله همزاد نظريه انحطاط ايران افتاد كه
دريافت مفاهيم مدرن علوم انساني جديد در ايران نادرست، ناتمام، بدون ارجاع به
متن اصلي و بدون توجه به سنت هاي فكري ايران در صدساله اخير و حتي در ربع قرن
پس از پيروزي انقلاب اسلامي در حال رشد است. از اين رو بايد در كتاب تاريخ
ايران از جنگ چالدران تاكنون تاريخ اروپا از سال ۱۵۰۰ تاكنون را نيز خواند.
مجموعه ۶ جلدي طباطبايي سه مقطع زماني را مورد بررسي قرار مي دهد اول از سال
۱۵۰۰ تا سال ۱۷۸۹ كه با قرون وسطي آغاز مي شود و به پيروزي انقلاب فرانسه ختم
مي گردد، دوم از سال ۱۷۸۹ تا سال ۱۹۱۴ كه با پيروزي انقلاب فرانسه آغاز
مي گردد و به جنگ اول جهاني خاتمه مي يابد و سوم از سال ۱۹۱۴ تا امروز كه غرب
اخير را بررسي مي كند. در عين حال مقدمه اي كه طباطبايي بر اين كتاب نوشته
يكسره درباره ايران است.
طباطبايي گرچه منتقد مفهوم روشنفكري ديني است اما خود همچون اين نسل از
متفكران ايراني با دو جبهه سنت گرايان و تجددگرايان مي ستيزد و در كتاب اخير
گروه دوم را بيشتر مورد انتقاد قرار داده است. طباطبايي از حاميان سنتي كه
۴۰۰ سال است نقد خود را به فراموشي سپرده به عنوان «مقلدان مضاعف» ياد مي كند
كه به جاي تأسيس سنت تنها به تداوم آن مي انديشند و از هرگونه بازسازي آن
عاجزند و اخيراً با ايدئولوژيك كردن سنت در دام تقليدي مضاعف (از گذشته خويش
و از حال غرب كه خالق ايدئولوژي هاي جديد است) افتاده اند. با وجود اين،
اكنون طباطبايي حرف تازه تري نيز دارد و آن تاختن بر اهل تجدد است. او
مي گويد: «اهل تجدد ايراني كه هرگز نتوانسته اند به اهميت و جايگاه سنت در
نظام انديشه ايراني پي ببرند در اين توهم افتاده اند كه به هر حال دوره سنت
سپري شده است و نياز به پرداختن به اين مرده ريگ منسوخ و متروك وجود ندارد...
مقلدان تجدد غربي در بي توجهي به منطق حضور مرده ريگ سنت در دوران جديد به
اهميت ايضاح اين منطق بهايي نمي دهند.»
طباطبايي با اشاره به اهميت پژوهش هاي معطوف به الهيات در راه تأسيس انديشه
دموكراسي مي نويسد: «آن گاه كه به ظاهر با دليل و برهان گفته مي شود كه نفوذ
انديشه ديني در ايران و توجه برخي از هواداران مشروطيت به مباني شرعي مايه
سستي بنيان انديشه مشروطه خواهي بود و موجبات شكست آن جنبش را به دنبال آورد
به اين نكته اساسي توجهي نمي كنيم كه در كشورهاي اروپايي كه سده ها پيش از
شكست جنبش مشروطه خواهي در ايران نظام مشروطه در آن كشورها به پيروزي رسيده
بود _ دستگاه مفاهيم انديشه مشروطه خواهي در كوره الهيات مسيحي و كليساشناسي
آب داده شده و اگر چنين رويكردي درست باشد شايد بتوان به طرح اين فرضيه خطر
كرد كه يكي از عمده ترين علت هاي شكست جنبش مشروطه خواهي مردم ايران فقدان
مباني نظري ناشي از الهيات بود؛ نه چنان كه گفته اند وجود مباني ديني.»
طباطبايي در ادامه مقدمه خويش به تلاش هاي شيخ محمد حسين نائيني در اين باره
اشاره مي كند و از اين حيث كه او از ناحيه اصول فقه وارد مفهوم مشروطه شده و
رساله تنبيه الامه و تنزيه المله را نوشته نائيني را مهم ترين مفسر و شارح
مشروطه مي خواند و او را از روشنفكران ديني و غيرديني صدر مشروطه برتر
مي نشاند. طباطبايي البته از فقدان نقد سنت و تصلب آن نزد روحانيت سخن
مي گويد اما نائيني را با وجود همه نقدهايي كه ممكن است بر رساله او وجود
داشته باشد برتر از هم عصران معمم و مكلاي خود مي شمارد.
طباطبايي در اين مقدمه اما از ناحيه اي ديگر نيز به روشنفكران لائيك مي تازد
و آن فقدان «تاريخ پايه اي ايران» در تأليفات و تقليد از مدهاي غربي به جاي
تأمل در مباني است. طباطبايي از اينكه پس از ۱۵۰ سال ترجمه متن هاي اروپايي
هيچ نوشته اساسي تاريخ انديشه اروپايي از زبان اصلي و با توجه به تفسيرهاي آن
به فارسي ترجمه نشده انتقاد مي كند و تأسف مي خورد كه متجددان در تقليد و
متقدمان در تقليد مضاعف گرفتار آمده اند كه گروه اول پيرو مدهاي غربي اند و
گروه دوم حتي سنت هاي خود را از «پشت شيشه كبود ايدئولوژي ها» مي بينند.
طباطبايي در ادامه همچون هميشه به سراغ متفكران معاصر مي رود و تن آنها را به
صابون نقد تند خويش مي شويد.
اول داريوش شايگان كه روزگاري مدافع راه اصيل آسيايي بوده (راهي كه از دل
آسيا مي گذرد و هيچ بي راهه بيگانه اي به آن نمي رسد) و روزگاري مي نويسد
«نور از غرب مي آيد»
دوم آرامش دوستدار كه از سويي جواد طباطبايي را به عاريت گرفتن از تئوري
«امتناع تفكر» (مقاله اي از دوستدار) متهم مي كند و از سوي ديگر با طرح تئوري
«دين خويي» مي كوشد هر گونه تلاش براي جمع دين و تفكر را نفي كند. طباطبايي
مي نويسد: «چرا مي توان فيلسوفاني مانند لايب نيتس، فيشته، شلينگ، كانت، هگل
و هايدگر را كه التزام برخي از آنان به ديانت بيشتر از فارابي، ابن سينا و
سهروردي بود در شمار بزرگترين فيلسوفان تاريخ انديشه آورد اما فارابي،
ابن سينا و سهروردي به جرم دين خويي جايي در تاريخ فلسفه ندارد.»
سوم عبدالكريم سروش كه «روياي ظهور مارتين لوتري ذهن خيال انديشه آنان را
نوازش داده است» طباطبايي در عين حال كه در پاسخ به آرامش دوستدار به اين
نكته اشاره مي كند كه «در تاريخ انديشه اروپايي اصلاح ديني و جنبش ضد
اصلاح ديني سهمي عمده در تأسيس انديشه تجدد داشته» اما از اينكه «در صد سال
گذشته حتي يك عبارت معنادار درباره لوتر و اصلاح ديني او نگفته ايم» انتقاد
مي كند و مي نويسد: «با چراغي كه ديري است خاموش شده است گرد شهر لوتر
مي جوييم و چون چيزي درباره لوتر نمي دانيم مولوي را قياس از لوتر مي گيريم و
نقالي مثنوي را با انديشه اصلاح ديني اشتباه مي كنيم.»
جواد طباطبايي با نقل عبارات شريعتي و سروش درباره لوتر و پروتستانتيسم، فهم
و دانش آنان از اين دو را زير سئوال مي برد و شناخت آنان از سكولاريسم را نيز
يكسره اشتباه مي داند.
بدين ترتيب سيد جواد طباطبايي همچون متفكري همواره منتقد هيچ كس را از تيغ
نقد خود بي نصيب نمي گذارد. نه فقط سروش و شريعتي كه شايگان و دوستدار را. نه
فقط آل احمد كه آخوندزاده را. نه فقط سنت گرايان كه تجددخواهان را.
بدين ترتيب در نزاع تاريخي ميان حاميان سنت و تجدد پس از ظهور و افول
روشنفكران ديني (كه راه خود را بي بديل و توان خود را بي نظير و ديگران را
بي توفيق دانسته اند) سيد جواد طباطبايي از دري ديگر وارد مي شود. از سويي با
نگارش نظريه انحطاط ايران و رجوع به متن تاريخ ايران مي كوشد فهمي دقيق از
سنت به دست دهد. سنتي كه گرچه عقيم شده اما هنوز مهم است و بايد با طرح پرسش
علت نازايي آن را كشف كرد و از سوي ديگري با تاليف تاريخ انديشه سياسي جديد
در اروپا صورت بندي روشني از تجدد تدوين كند. در اين صورت بندي البته بخش
عمده اي از پژوهش طباطبايي مصروف تعريف سنت مي شود.
دو فصل نخست كتاب درباره جدال قدما و متاخرين و مناقشه بر سنت در انديشه ديني
جديد است و ديگر فصول آن به طرح نسبت شريعت و سياست در اروپا و جمهوريخواهي
مدرن مي پردازد. طباطبايي همچنان كه گفتيم روشنفكر ديني نيست اما در جاي
روشنفكري ديني نشسته است. حتي اگر به تعريف روشنفكري ديني از خودش (آگاهي
توام از سنت و تجدد) باور داشته باشيم، سيدجواد طباطبايي با انتشار نظريه
انحطاط ايران و تاريخ انديشه سياسي جديد در اروپا روشن تر از همه نشان داده
است كه از اين دو مفهوم آگاهي دارد. مرزبندي جدي او با سنت گرايان و نوگرايان
نيز سبب تشابه اش با روشنفكري ديني مي شود. حتي اگر بي رحم ترين منتقد علي
شريعتي يا عبدالكريم سروش باشد. منتقد روشنفكران ديني در جاي ايشان نشسته
است.
اما آيا او نيز به همان راهي مي رود كه هم عصرانش رفته اند؟ آيا تمناي جمع
تجدد و تدين همچنان در تعليق خواهد ماند؟ آيا پس از دوره اي كوتاه يا بلند
درخواهيم يافت كه طباطبايي نيز به ناچار در يكي از اين دو شيب تجدد و سنت
مي لغزد؟ آيا تأسيس تجددي ديگر، تجددي ايراني اما نه ملي گرايانه، تجددي
اسلامي اما نه اسلام گرايانه، تجددي آزاديخواهانه اما نه غربگرايانه و... از
عهده يك فيلسوف تنها (كه همه را نقد مي كند) برمي آيد يا او همچنان منتقدي
ابدي باقي خواهد ماند؟ بايد منتظر ماند و جلدهاي آينده دو همزاد فلسفي
سيدجواد طباطبايي را خواند
http://www.sharghnewspaper.com/830206/book.htm#s46518
|