www.drsoroush.com

با ما تماس بگیريد    

بازگشت به صفحه اصلی

 

  مصاحبه نشريه نامه با دکتر سروش

تاريخ: 1382/11/29   
شماره 29- بهمن 82

 انقلاب اسلامی؛ فقه و روشنفكری دينی
دكتر عبدالكريم سروش

گفتگو با دکتر عبدالکریم سروش
مدتی است که در جستجوی کسب فرصتی برای گفتگو با آقای دکتر عبدالکریم سروش بودیم ولی به علت دائم الَسفر بودن ايشان ، این همنشینی میسر نمی شد. بالاخره دریک مجال که چندی پیش دست داد ، در ایام حضور ايشان درتهران و قبل از رجعت مجدَد ، این فرصت حاصل شد. در این گفتگو، دکترسروش تقریباً برای اوَلین بار ، چگونگی شکل گیری تحولات فکری اش و نیز، به سیر فاصله گرفتنش از نهادهای حکومتی می پردازد. ضمناً چون بنابر ملاحظاتی چند نتوانستیم برخی از اظهارات ایشان را به طور کامل درج نموده و با گذاشتن […] کلامشان رامنقطع یا ناتمام گردانیم از آقای دکتر، پوزش طلبیده و نیز به همین خاطر از خوانندگان ارجمند ، عذر تقصیر می خواهیم. به امید روزی که مجبور و ملزم به سانسور کلام خود یا دیگران نشویم.

 

نامه : در مقطع وقوع انقلاب اسلامی ، نگاه غالب روشنفکران اعم از دینی یا غیر دینی نسبت به این انقلاب ، مثبت بود. از نظر شما، این نگاه حاصل چه دریافتها و دور نماهایی بود ؟
چنانکه گفتید نگاه قاطبه مردم و نیز روشنفکران نسبت به انقلاب مثبت بود. من به یاد دارم که پس از انقلاب، مقالاتی را آقای شمس آل احمد نوشتند و در آنجا نگاه نسبتاٌ ناقدانه و خرده گیرانه ای نسبت به پاره ای از روشنفکران داشتند. آورده بودند که انقلاب آمد و از در منزل ما گذشت و ما آنچنان که باید به او اعتنایی نکردیم. شمس درآن مجموعه بسیار دعوت به ذوب شدن در جمع روشنفکران می کرد و بی خبر یا فسرده را تذ کار می داد که به رودخانه انقلاب بپیوندند و این چنین منزوی نباشند. منتقدانی نیز مثل آقای مصطفی رحیمی بودند که آشکارا و شجاعانه اظهار می کردند که تز آقای خمینی را آنچنان که باید درنمی یابند لذا نمی توانند با ایشان هم صدا شوند.

مع الوصف به دلیل آن همه تاکید که همواره در ادبیات راست و چپ ما بر مردم شده بود کسی جرات نداشت که با آن حرکت عظیم مردمی همگام نشود و آن را نپسندد. بخصوص که کسانی در رأس این حرکت بودند مثل آیت الله خمینی ، آقای بازرگان و مرحوم شریعتی که همه خوش نام و خوش سابقه بودند و لکه ای بردامن آنها از نظر وطن دوستی و مبارزه با رژیم شاه و ایستادن در مقابل استبداد وجود نداشت .جمله اینها همه را می کشاند به اینکه به انقلاب به چشم خوشبینی نظر کنند و به آن بپوندند مخصوصاٌ جوانترها مثل ما ، که مدتی را در اشتیاق تحول به سر برده بودند و به نحوی از رژیم شاه متضرر شده بودند و جفا دیده بودند ، مظالم آن را شناخته بودند ، شرح شکنجه های آن را خوانده بودند ویا خودشان چشیده بودند و درندگی ساواک راشناخته و دیده بودند. به ویژه دانشجویان که آگاهانه تر به این مسائل واقف بودند ، یاخود وابسته به نهضت های چریکی داخل کشور بودند ویا شرح ماجراهای آنان به گوشها رسیده بود. همه اینها اثر گذاشته بود ، به طوری که این انقلاب را حقیقتاٌ یک عطیه الهی می شمردند. ما هم همگام بودیم و دلمان می خواست که برگردیم به کشور و خدمتی به این ملت نمائیم. من البته این را باید عرض بکنم زمانی که در انگلستان دانشجو بودم کتاب حکومت اسلامی آقای خمینی را با دقت بیشتری خوانده بودم. هر چند قبلاٌ درایران نیز به صورت مخفیانه به دست من رسیده بود و من آن چنان که باید تعمقی در آن نکرده بودم اما حقیقتاٌ درانگلستان این کتاب برای من کتابی دلسرد کننده بود .این کتاب را درامر سیاست و حکومت بسیار ساده و بسیط یافتم. مخصوصاٌ آن جاهایی که ایشان می گویند ما همه چیز داریم( یا اسلام همه چیز دارد) احساس می کردم که اسلام آقا[...] و با روایات خاصی سروکار دارد.
این نحو تفکر، وضعیتی را که بر حوزه ها حاکم بود پیش چشم می آورد و [...] به نظر من فضای بسیارکم عمقی بر حوزه حاکم بود. یعنی من احساس می کردم برای مقاصدی که این انقلاب استدلال می کند راه ها و استدلال های عقلانی تر، معین تر و مجرب تری وجود دارد و چرا بایدمتوسل به این مطالب شد که در هرگوشه اش صد رخنه و صد ایراد دارد. یادم می آید در همان ایام آقای حداد عادل که هنوز رشته دوستی بین ما راسیاست از هم نگسسته بود ، به انگلستان آمده بودند و من عین این مطالب راکم وبیش باایشان در میان گذاشتم؛ آن اوايل نقد کردن آقای خمينی راحت تر بود و حداد عادل هم با انتقادات من همراهی می کرد و کاملا" به ياد دارم که می گفت ديگران هم [...]،من عین این انتقادات را در همان موقع نسبت به پاره ای از نوشته های نسبتاٌ مدرن گرای آقای مطهری هم داشتم. فی المثل فرض کنید که همین نوشته ایشان در باره فلسفه تاریخ انصافا به نظرم بسیارساده اندیشانه و بسیط می آمد و می آید. ایشان البته با قوت و توانایی فکری ای که داشتند می خواستند راهی را از آغاز بپیمایند که کیلومترها از آن پیموده شده است. تا آدمی به مخازنی که توسط فکرمجموعه بشریت تهیه شده دسترسی پیدا نکند مجبور است که اولاٌ ناپختگی های آن را تکرار کند، ثانیاٌ خطاهای آن را تکرار کند و ثالثاٌ به جایی برسد که بسیار عقب تر از جایی است که متفکران ، معاصرجهان به آن رسیده اند . این دسترسی نداشتن ایشان به منابع را قصور ایشان نمی دانم بلکه قصور محیط ما و جامعه ما و اطرافیان ایشان می دانم. بحثهای فلسفی که ایشان با استادان فلسفه داشته اند و کتابهای آن هم به چاپ رسیده است به وضوح نشان می دهد که این استادان فلسفه ازنظر اینکه گرایش ایشان را نسبت به حوزه های فلسفی درجهان جدید آگاه بکند، چقدر قاصر یامقصر بوده اند. بگذریم ،آن چیزی که مرا حقیقتاً به انقلاب علاقه مند می کرد، عنصر و بعد ضد استبدادی آن بود. بیش از هر چیز ، همین عنصر ضد استبدادی است که به همان وضوح گذشته ، اکنون هم در نزد من وجود دارد و ذره ای هم از نظر من اهمیت آن تغییر و تقلیل پیدا نکرده است . اعتقاد داشتیم این انقلاب اگر بخواهد کاری بکند بر کندن یک مستبد است و خوشبینانه ، بر کندن اصل استبداد است. این مهمترین عنصر انقلاب بود. من البته از این که درکشورما فکر دینی و فکر معنوی روی کار می آید بسیار خشنود بودم و استقبال می کردم؛ یادم می آید وقتی اولین اذان از رادیوی جمهوری اسلامی پخش شد به همسرم گفتم این گلبانگ محمدی ، قلب من را به وجد می آورد . هیچ شکی نداشتم که این برای ما مطلوب بود . همیشه می خواستیم سایه معنویت بر این سرزمین افکنده شود و روحانیون واقعاٌ روحانیت کنند و روح معنویت بدمند.

وقتی که انقلاب شد و روحانیت ابتکار را به دست گرفتند که خود ما هم در پاره ای امور فرهنگی مشارکتی داشتیم در ستاد انقلاب فرهنگی و جریان بازگشایی دانشگاه ها ،من به تدریج احساس کردم که اتفاق دیگری درحال وقوع است . اولین تلنگری که به من خورد ، این بود که من شینده بودم برخی از افراد درهیات دولت و مشخصاًآقای [...] مطرح کرده اند که اسلام، اسلام رساله ای است . این زنگ خطری بود که برای من معناهایی داشت. مطرح شدن اسلام رساله ای مرا به فکرهای بسیارعمیق فرو برد و این پرسش را برای من مطرح کرد که چه اتفاقی درحال وقوع است که این تعبیر از دل آن می جوشد و کسانی می خواهند زیر لوای اسلام رساله ای بروند. شاید این قبیل بحث ها و یک مورد دیگر که [...] از تلویزیون شنیدم و دیدم حساسیت بعضی را برنمی انگیخت ولی به من که اندیشه هایی را از امام محمد غزالی گرفته بودم تلنگرهایی زد، چرا که غزالی نسبت به غلبه فقه هشدار زیادی داده است. من آن موقع ، منشاء این رویدادها را معرفتی می دیدم و حقیقت این است که از غلبه فقه بر حوزه ها چندان خشنود نبودم. بعدها دریافتم که رفته رفته فقه واجد یک تفسیر سیاسی می شود و چیزی که آن منشاء معرفتی به دین می بخشد ، بدان جلوه سیاسی می دهد. زیر پوسته بعضی آراء و احکام ، یک هدف سیاسی را دنبال می کنند که می تواند فوق العاده مخرب باشد. بحثهایی هم در آن روزگار دراین مورد درگرفته بود که من در باره آنهامطالب کوتاهی نوشتم و خیلی زود متوجه شدم که فقه ، تحت شرایط خاص آن زمان، آفت آفرین خواهد شد. البته غرض ما از فقه یعنی برخی از فقیهان ، یعنی طرز تفکر فقهی و یعنی آن شریعت به معنای قشری کلمه که پیشینیان هم ما را به آن دعوت کرده اند. من، شخصیت آقای خمینی را بیش از آن که یک شخصیت فقیه بدانم یک شخصیت عارف می دانستم، اما در جریان انقلاب اسلامی ایشان بسیارفقیهانه عمل کرد یا دست کم فقیهان بیشترین بهره را از ریاست ایشان بردند . حوزه ها هم البته محصولاتی بیش از این نداشتند و غیر از این هم نمی توانستند عمل کنند.
آنچه پیش از انقلاب دل جوانان را می برد، معنویت بود وعرفان بود، آن لطافتی بود که در روح اسلام وجود دارد ولی نشانی از فقه و فقاهت نبود و به این گونه سخنان که نگاهی مبتنی بر تبیعت محض است به چشم نمی خورد. من شنیدم سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را در آن تاریخ ، فقیهی قبضه کرده است و چنان امرونهی می کند که صد رحمت به امر ونهی های حلقه های سانترالیسم احزاب زیر زمینی قبل از انقلاب. می دیدم امثال آنها در سخنرانیها ی خود گروه های سیاسی ای را نقد می کردند که آنها در درون خود فقیه ندارند. من همه اینها را می دیدم و کنار هم می گذاشتم و وحشت مرا برمی داشت و بعدها به ثبوت رسید که وحشت من بی راه و بی وجه نبوده است. کمتر می دیدم دوستان دیگری هم به این بعد از ابعاد توجه داشته باشند و ببینند چه آرمانهایی به باد می رود و تسلیم این رشد سرطانی – به قول مرحوم بازرگان - میشود.
به یاد می آورم در همان ایام که علاوه بر دانشگاه تهران ، در دانشگاه مشهد هم به صورت استاد مهمان تدریس می کردم. مهمانخانه ای که در مشهد به آنجا رفتم و درکنار بیمارستان قائم بود . درآنجا چشمم به پوستری افتاد که پیامی و جمله ای از آقای خمینی درآن نوشته شده بود که هیچ فراموش نمی کنم. ایشان درآن جمله گفته بودند، روزی که احکام اسلام تماماٌ اجرا شود ، کار ما خاتمه پیدا خواهد کرد . من غلبه روح فقهی را در این کلام آقای خمینی و سقف آرمان ایشان را خواندم که به نظر من با کمال تاسف، [...] بود. آن روح فقهی حاکم و بسیار [...] از یک سو و آن سقف کوتاه بسیار محدود از سوی دیگر، و من اکنون دانه به دانه آن افکار را یاد آوری و جمع بندی می کنم ، و از آنجا که بسیار بر جان من نشسته بر زبان من هم جاری می شود و همه اینها به من می گفت که جامعه ایران به کدام سو می رود و چه چیز قرار است در آینده جانشین شود. از سوی دیگر نظریه ولایت فقیه از همان ابتدای کار برای من بسیار قابل تأمل بود. به یاد می آورم که در همان سال اول انقلاب، نشسته بودیم و حداقل سخنی که با کمال ملاحظه می گفتم این بود که من این مواضع را نمی فهمم و نمی دانم مقصود آن چیست و مبنای آن کدام است و به کجا منتهی میشود ؟ البته رفته رفته، هم ذهناً نسبت به این نظریه روشن شدم و هم بیاناً شفافیت و وضوح بیشتری از خود نشان داد. من هم به هر طریق ممکن، نظر خودم را به شیوه های مختلف عنوان کردم و حقیقتاٌ هم سعی کردم که مقابله ام با آن کاملاٌ مقابله علمی و استدلالی باشد . نظیر این سخن که نظریه ولایت فقیه ، نظریه جوانی است و نظریه اقلیتی از فقهای شیعه است و نه نظریه اکثریت . نظریه ای است که هنوز امتحان نداده و بسط تاریخی پیدا نکرده است و [...] کثیری از آنها را بیان کردم . و وقتی هم که ولایت مطلقه فقیه به آن شکل مطرح شد دیگربرای من کاملاٌ آشکار بود که این نظریه، سرنوشت میهن و سرزمین مرا تعیین خواهد کرد. امروز به خوبی دیده می شود که در میان گزینه هایی که در جامعه ، در مقابل نظریه ولایت فقیه وجود دارد، حکومت از پشتوانه تئوریک قوی برای دفاع از این نظریه برخوردار نیست و لذا به شیوه های مختلفی متوسل می شود تا این نظریه را جا بیندازد و نگذارد مخدوش شود.
اگر يك نظريه از پشتيبانی و حمايت فكري روشنفكران برخوردار نباشد ، هادي نجاتي نخواهد شد.و آموزه ولايت فقيه دقيقاً اين سرنوشت را پيدا كرد و اكنون ديگرمطلقاً قوت نظري ندارد و لذا ناچاراً کمرنگ خواهد شد و من ترديدي دراين مطلب ندارم . در خصوص خاستگاه های فكری در مقطع انقلاب هم ، من انكار نمی كنم تأثیر‍‍ی را كه ما از شريعتي و بازرگان پذيرفته بوديم ، گرچه من همان زمان هم ناقد پاره اي از افكار و آراء مرحوم دكتر شريعتي بودم . ولي اينها چيزهاي نبود كه آن زمان به حساب آيد ، روحي كه شریعتی و بازرگان در ما دميده بودند و تأثير و بهره فراواني که از دروس آن بزرگواران برده بوديم ما را بسيار مشتاق انقلاب كرده بود. به اين ترتيب همه وارد اين جريان شديم و مشتاقانه، خوش بينانه و خادمانه گام نهاديم براي اين كه حقيقتأ به اين ملك و ملت اگر مي توانيم خدمتي بكنيم و بهره اي برسانيم و مفتخر باشيم ، فخرداشت وفخردارد خدمت به اين ملت .
 

نامه: آقای دكتر همانطور، كه فرموديد شما به تدريج با فضای عمومی جاری فاصله گرفتيد. اين فاصله كه اتفاق افتاد و بعداً تحت عنوان روشنفكري ديني معناي روشنتري هم پيدا كرد، آيا از نظر شما يك پروژه آگاهانه بود، يا اول و به تدريج اتفاق افتاد و بعدأ تلاش كرديد صورت بندي فكري مشخصی به آن بخشيد؟
اگر منظورتان اين است كه با عزم بنا نهادن وتاسيس كردن جريانی و جنبشی به نام جريان روشنفكری دينی اين كار را آغاز كرده ام ، جواب منفی است . چنين پروژه مدون وآگاهانه و برنامه ريزی شده ای وجود نداشت در واقع مثل بسياری از حركتهای خود جوشی بود كه موقعيت، آن را می سازد و در زمان و فضای مناسبی متولد می شود و رشد مي كند و مخاطبان خود و مشتريان و طرفداران خود را می يابد که گمان می كنم چنين اتفاقی روی داد. من يكي از اما آن جايی که از اوضاع جاری به طور كامل كنده شدم زمانی بود كه ديدم [...] در نماز جمعه مردم را دعوت می كرد برای هجوم به دفتر نهضت آزادی ، که فوق العاده برای من تلخ و تكان دهنده بود. كه اين كدام نماز جمعه است و چه وضعی قرار است حاكم باشد و چرا بايد انقلاب اسلامی به اين نقطه برسد و چرا كسی مثل این آقا و امثال ايشان حق داشته باشند چنين فرمانهايی بدهند؟ مطابق كدام معيار، مطابق كدام داوري عادلانه ؟ ايشان هر جزء اينها برايم زير سوال بود و به هيچ وجه نمي خواستم بپذيرم كه مي توان كاري كرد و كنار كسانی نشست كه آن نشستن مؤيد اين گونه حركات و داوريهای نسنجيده باشد . لذا افق خشونت آميز نيز كه به تدريج در انقلاب بروز كرد و به تدريج من آن را دريافتم و چشيدم برای من عنصر تعيين كننده ای بود.

من كاملاً يادم است كه در يكی از مواردی كه در جمع اعضای ستاد انقلاب فرهنگی پيش امام رفته بوديم صريحاً به ايشان گفتم كه آقا ! دوران طرد گذشته و دوران تحبيب است . به خاطر اين مشی كه من در پيش گرفته بودم ، متاسفانه بر چسب های بسياري به من زدند و در همين زمينه به ياد دارم يك بار ديگر نزد آقای خمينی بودم وبه ايشان گفتم : آقا، مشی و شيوه های مرا خيلی ها نمی پسندند و به هر حال شما بايد تعيين تكليف كنيد ،‌ ما مي خواهيم دانشگاه ها را باز كنيم ، ما مي خواهيم تحبيب ايجاد كنيم ، ما می خواهيم از در دوستي در بيائیم ، و بعد به ياد دارم اين شعر را براي ايشان خواندم ، شعری كه در تاريخ نوشته اند كه وقتي عثمان را محاصره كرده بودند و او بر جان خود خائف بود ، نامه اي به علي (ع) نوشت و اين شعر را نوشت كه اِن كنت مأكولاً و كن خير اكل ، فالاّ فادر كني و لٌما …. گفت اگر بناست مرا بخورند تو خورنده من باش و الاّ تا مرا نخورده اند به داد من برس . من هم به آقاي خميني گفتم آقا اگر بناست اينها مرا بدرند ، ما خود را در پناه شما قرار مي دهيم ، اما اگر قرار است به داد ما برسيد پس به داد ما برسيد. كه ايشان هم البته قبول كردند و سخنراني كردند و دانشگاه ها خوشبختانه بعد از يكسال يا يكسال و نيم بازگشایی شد . به هر حال يكی از چيزهايی كه برای من بسيار ناراحت كننده بود ، همين عنصر خشونت بود كه جوانه هايش از همان روزها به چشم مي خورد و متاسفانه نه تنها كاهش نيافت كه روزبروز شدت گرفت و از سال 1370 به صورت عريان در دستور قرار گرفت و حقيقتاً سازماندهی شد و به صورت يك عنصر رسمي در سياست ما در آمد . طوری كه من يك بار به شكوه نزد آقای هاشمي رفتم وصريحاً عنوان كردم كه اين چه اتفاقي است و ايشان هم بسيار صريح به من گفتند، بنده جلوی اين جريان را نمي توانم بگيرم و از دست من كاری بر نمي آيد ، و حكايت از اينكه، كار مربوط به جاهای ديگری است . يكبار هم كسي را پيش من فرستاد در مورد مطلبی كه من نوشته بودم و از اوضاع شكوه كرده بودم ،‌ بازهم از جانب ايشان گفته شد كه من كاری در اين زمينه نمی توانم انجام دهم و اين نشان می داد كه قصه، ريشه دارتر از آن است كه بعضی ها فكر مي كنند . در واقع اين گونه امور به صورت جزئی و لايتجزای سياست و حكومت در كشور ما در آمده بود و متاسفانه تا امروز هم ادامه پيدا كرده است . من در تعبيری كه به دوستان مي گفتم در آن تاريخ اعتقاد داشتم؛ اينها از عرضيات انقلاب است و نه واقعيات آن. در واقع اين تعبير را من از سال 65 به كار مي بردم . يعني مشي من و ديگر دوستان ما، اين بود كه مي گفتيم بايد از اول بنشينيم و اين خط را روشن كنيم كه آيا آنچه در حال وقوع است ، جزء عرضيات انقلاب است يا واقعيات آن . اكنون من به اين نتيجه رسيده ام كه اين اتفاقات جزء واقعيات است كه انقلاب به تدريج اين واقعيات را بسط داد. فراوانند افراد بسيار ضعيف به لحاظ فكري و عملي كه نمي خواهم نام آنها را ببرم ــ صاحبان اين نامها رازشان فاش تر و خصيت شان شناخته شده تر از آن است كه حاجت به ذكر نامشان باشد- اينها سخنران شدند [...] اينها به خيال خودشان مشغول ارشاد فكري جوانان شدند ، اينها در بعضی نهادها رخنه كردند ، اينها به [...] رفتند و جاهاي مهم و حساس ديگر . بدين ترتيب عده اي متوجه شدند يكي از خصلتهاي هر انقلابي ظاهراً اين است كه افرادی را ميدان مي دهد و افراد سنگين وزن را كنار ميزند . من دريكي از سخنرانيها در دانشگاه تهران كه تحت عنوان "جامعه مردم ناپسند" ايراد شد ، توضيح دادم كه پيامبر چگونه جامعه اي مي پسندد ؟ در واقع از كلمات پيامبر استفاده كردم تا صفات و خصايل جامعه مورد پسند ايشان را توضيح دهم . از جمله يادم است كه به اين كلام از نهج البلاغه اشاره كردم كه در آن علي (ع) جامعه معاصر بعثت پيامبر را توصيف مي كند و در آنجا مي گويند جامعه ماقبل بعثت ، بهترين سرزمين بود و بدترين ساكنان ما را داشت و در اين سرزمين عالمان دهان بسته بودند و جاهلان گرامي . در آن سخنراني گفتم اين جامعه اي بود كه پيامبر آمد آن را عوض كند نه اينكه اينچنين بشود و ادامه پيدا كند. مولانا هم در مثنوي همين مطلب را بيان كرده و اين از دلايلي است كه نشان مي دهد مولانا ، نهج البلاغه را زياد مي خوانده است. البته براي اين موضوع دلايل فراواني وجود دارد كه يكي از آنها همين است؛ مولانا در اينجا در تفسير يا ایهاالمزمل مي گويد : خطاب به پیامبر اسلام
هين قم الليل كه شمعی ای همام شمع دائم ، شب بود اندر قيام
خيز و بنگر كاروان ره زده هر طرف غولي ست كشتيبان شده
غوث وقتي ، قطب اين كشتي تويي همچو روح الله مكن پنهان روي
شعرتا به آنجا مي رسد كه مي گويد :
جاهلان سرور شد ستند و زبيم عاقلان سر ها كشيده در گليم
هين روان كن اي امام المتقين اين خيال انديشگان را تا يقين
دقيقا ً‌سروري جاهلان و در گليم رفتن عاقلان، همان تعبيرعالمها ‌ملجم وجاهلها مكرم يعني عالم دهان بسته و جاهل بر صدر نشسته است كه علي (ع) درنهج البلاغه بدان اشاره كرده است.
به هر حال در آن سخنراني اين را گفتم و بعد تعبيري را از مرحوم شريعتي وام گرفتم، شريعتي معيار خوبي مي دهد . مي گويد شما به عصر هارون الرشيد نگاه كنيد، عصر شكوفایی فقه و فرهنگ اسلامي است. بدون ترديد صدها مدرسه مشخص در بغداد، آباد شد كه در آنها فقيهان و دستار بندان نشسته اند و دست افادت از آستين فقاهت بيرون آورده اند و مردم را ارشاد می كنند . فيلسوفان هستد ، متكلمان هستند و خلاصه همه حضور دارند.اما در اين جامعه يك نفر در زندان است و آن، موسي بن جعفر است . سوال اين است كه آيا اين جامعه ای است كه ما می پسنديم ؟ زندان رفتن موسي بن جعفر در اين جامعه بالعرض است يا با لذات ؟ چه نقصانی در فلسفه اين حكومت وجود دارد كه دست صدها فقیه را آزاد می گذارد ولی كسی نظير موسي بن جعفر و اطرافيان او را دربند می كند . چنان ستمی را بر آنها روا مي دارد و آن فقيهان، همگی ساكتند و دم برنمی آورد ؟ مراد من از آن سخنراني اين بود كه به نحو غير مستقيم بگويم در جامعه ما ، بسيارند كسانی كه سخن می گويند و بسيارند كسانی كه آگاهند، اما وقتی من پاره ای از بزرگان را مي بينيم كه برای استقرار يك حكومت عادل و در راه مبارزه با نظام شاه ، اين همه عذاب كشيدند و اين راه های سخت را رفتند تا اين مسير را براي ديگران گشودند و اكنون می بینيم آنها كنار زده شده اند يا احياناً در زندانند، من نمی توانم بپذيرم و هضم كنم كه ما رفتار وانتخاب درستی كرده ايم.
مجموع اين براوردها بود كه برای من مشخص كرد يك چيز ذاتأ غلط در اين انقلاب رخ داده است وتا بنيانهای آن نفوذ كرده است ، به نحوی كه ديگر نمي توان گفت جزء عرضٌیات انقلاب است . به همين طريق به تدريج ذهنأ و عملأ راه من پيدا مي شد ونسبت به قبل زاويه پيدا مي كرد . باز به همين دليل بود كه وقتی آقای خامنه ای مجددأ مرا به شورای انقلاب فرهنگی دعوت كردند ، يك بار به پيش ايشان كه هنوز ريس جمهور بودند رفتم و صريحأ به ايشان گفتم من نمي آيم، به دليل اين كه در، به پاشنه ديگری مي چرخد. ايشان البته از من توضيح خواستند ومن توضيح ندادم وگفتتد يك جلسه ديگر بيا با هم بنشينيم و ببينيم در به پاشنه ديگر مي چرخد يعنی چه ، من گفتم شما اجازه بدهيدمن به فعاليتهای فرهنگی ام در خارج از اين چهار چوبهای حكومتي بپردازم، به هرحال همه كه نبايد قانونگذارو برنامه ريز باشند . ما مي رويم درس می دهيم و مشقي می نويسيم و به كار خود می رسيم ، اما بعد معلوم شد كه ما عمری درس جهالت داده ايم و مشق بطالت كرده ايم و كتاب ظلالت نوشته ايم و براي آنها نه تنها پاداش نگرفتيم بلكه كيفر ديديم.
 

نامه : طی اين مسيری كه فرموديد در كنار راه اندازی ماهنامه كيهان فرهنگي كه بعدأ به شكل كيان ادامه پيدا كرد مجموعه ای از روشنفكران سياسي به دورتفكر شما حلقه زدند ، يك جريان فكری ايجاد شد كه در واقع نوعی اپوزيسيون نسبت به وضع جاری بود . اما اين اپوزيسيون بر خلاف گذشته كه اپوزيسيون ها غالبأ صورتهای تشكيلاتی داشتند در اينجا بيشتر صورت فكری و فرهنگی داشت . ارزيابي شما از اين رويداد چيست ؟ آيا با دقت اين اتفاق افتاد يا سيرامور اينگونه رقم خورد و تا اين حد هم موثر واقع شد ؟
حقيقت اين است كه شايد از اينجا به بعد بعضاً يك دقتی هم در كار بود . گر چه اين رشد، رشدی طبيعی بود اما باغبانهايی بودند كه آگاهانه اين نهال را آبياری مي كردند . دوستان ما در كيهان فرهنگي و خصوصأ در صدر آنها آقای رخ صفت كه شايد دقيق ترين عنصر آن مجموعه بود ، شخصأ به افكارمن علاقه مند بود و دوستی شخصی هم از گذشته داشتيم . ايشان نمي خواست مجله ای بدون هدف منتشر كند كه از هرچمن گلی يكی در آن درج باشد . چنانكه بعد ها هم به من گفت تو حرفهايی برای گفتن داری وچه بهتر كه اينجا تريبوني برای آن افكار باشد . در واقع شخص من مطلقأ در اين كار هيچ مدخليتی نداشتم و بهتراست اين طور بگويم كه من به اين عزم ، به سراغ آنها نرفته بودم اما آنهابا اين عزم، سراغ من آمده بودند و ضمن آنكه شايد هر مشتری ومخاطبی برای نشريه پيدا مي شد ، فكر می كردند كه فكر نويی را هم در جامعه می پراكنند . آغاز كارهم از آنجا شد كه يكي از استادان فلسفه ، بحثی درباره غرب داشت وبعد، من پاسخی نوشتم وايشان به پاسخ من چيزی نوشت وبدين ترتيب بحثها ادامه پيدا كردتا زمانی كه من به بحثهای قبض و بسطي خود رسيدم . يعنی اين مسائل( بحثهای قبض وبسط) در ذهن من می جوشيد. البته درسهای كه در دانشگاه تهران می دادم و حتی اين را بحثهای جانبی كه درستاد انقلاب فرهنكی داشتيم ، در طرح اين موضوع موثر بود . آنجا راجع به برنامه ريزی دانشكده الهيات كه چه دروسی بايد باشد يا نباشد ، بحثهای مطرح می شد و اساتيد الهيات نقطه نظرات خود را بيان می كردند و البته به اقتضاء منطق آن زمان و فلسفه ویتگنشتاین بوضوح برای من روشن بود كه به قول او یک
GAME
، يك مسابقه، درحال وقوع است . اين كه حقيقت هم به قول ويتگن شتاين ، علم يك مسابقه زبانی است .اگر شما نوشته های مرا درباره علوم انساني كه طی حدود 15 - 10 شماره در مجله سروش به چاپ رسيد ، ديده باشيد ، می بينيد كه من در شمارهای پايانی براين نكته بسيار تاكيد كرده ام و ماهيت مسابقه ای بودن علم را که به ظفر و هزيمت (پيروزی و شکست) هر دو قائم است توضيح داده ام و حتی گفته ام که بازندگان هم همان نقش را در پيشبرد علم دارند كه برندگان دارند . اين نكته را يعنی ماهيت مسابقه زبانی بودن علم را که وينگنشتاين توضيح می دهد، من بتدريج در بحثهاي معرفت شناسي دينی پياده كردم و در كلاسهای خودم در دانشكده الهيات هم به همين ترتيب بيان مي نمودم بعد زمانی كه به پختگی رسيد من آنها را در كيهان فرهنگی مطرح كردم و به جهت عكس العمل های شديدی كه برانگيخت، بیشتر مطرح شد. والحمدلله سرآغازيك رشته تحول بينشي و دين شناسي در جامعه ما چه به لحاظ عمومي و چه به لحاظ آكادميك گرديد که هنوز هم در نقد وبررسی آن ، كتا